اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و پانزده :
گلوی ماه صنم به خشکی نشسته بود و دریا محو تماشای او بود. ماه صنم سکوت کرد. نفسی تازه کرد و رو به دریا پرسید:
_ اذان شده؟
دریا به خودش آمد. تکانی سر جایش خورد و نگاهش تا بیرون از پنجره ی اتاق کشیده شد. هوا تاریک بود و هنوز دقایقی تا اذان صبح باقی مانده بود. دستی به ملحفه ی روی تخت کشید. بی آنکه ماه صنم تقاضا کند لیوان آبی به دستش داد و گفت:
_ نه هنوز. خستتون کردم ببخشید. ولی اینقدر ش
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...