پارت صد و سیزده :


میدان را دور زد، دستش سمت گوشی رفت که نگاهش به افسرجوان افتاد. پوفی کشید و پا روی گاز فشار داد تا از آنجا دور شود ولی ماشین جلویی ناگهان ترمز زد، پا رو پدال گذاشت و با ترمز شدیدی سرش به جلو پرتاپ شد. تاکسی بعد از سوار کردن مسافرش راه افتاد. زیر لبی بدو بیراهی فرستاد. کم مانده بود تصادف کند آنهم نزدیک جشن عروسی.

دوباره گوشی به صدا آمد از روی کنسول برداشت با دیدن نام نهال صدا صاف ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️