پارت صد و ده :

صدای تلویزیون بلند بود و مجری با شادی از هوای دلچسب پاییزی حرف می‌زد.
سرش را زیر پتوی نرم فرو برد و پاهای یخ‌ زده‌اش را بهم چسباند. هیچ‌وقت نوک انگشتان پایش گرم نمی‌شدند؛ زمستان و تابستان نداشت.

صدای مادرش را شنید که بلندو رسا با پدر حرف می‌زد. انگار عمدی در کار بود قصدش هم بیداری غیر مستقیم او بود.

پلک بست، نفسی از ته وجودش کشید، اتفاقات شب قبل را مرور کرد. از چشم Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️