اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و ده :
صدای تلویزیون بلند بود و مجری با شادی از هوای دلچسب پاییزی حرف میزد.
سرش را زیر پتوی نرم فرو برد و پاهای یخ زدهاش را بهم چسباند. هیچوقت نوک انگشتان پایش گرم نمیشدند؛ زمستان و تابستان نداشت.
صدای مادرش را شنید که بلندو رسا با پدر حرف میزد. انگار عمدی در کار بود قصدش هم بیداری غیر مستقیم او بود.
پلک بست، نفسی از ته وجودش کشید، اتفاقات شب قبل را مرور کرد. از چشم Ø
لطفا صبر کنید...
