اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و چهارده :
خلاصش کردم، قبل از اینکه مثل مادرش خار و زار این خاندان شه.
نفس گرفت. دوباره گفت:
_ من ناراحت نیستم. پس توام نباش.
ماه صنم دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت. مولود در ادامه دست سردش را روی دست او گذاشت و دوباره لبخند زد.
_ یه لیوان آب بدی پا میشم خودم اینجا رو تمیز می کنم.
لبهای ماه صنم از هم فاصله گرفت. دمی بعد، بی حرف از کنار مولود بلند شد و با قلبی که از درد سنگینی می کرد وارد م
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
نهال
0عالیه🤩