پارت صد و چهارده :

خلاصش کردم، قبل از اینکه مثل مادرش خار و زار این خاندان شه.
نفس گرفت. دوباره گفت:
_ من ناراحت نیستم. پس توام نباش.
ماه صنم دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت. مولود در ادامه دست سردش را روی دست او گذاشت و دوباره لبخند زد.
_ یه لیوان آب بدی پا میشم خودم اینجا رو تمیز می کنم.
لبهای ماه صنم از هم فاصله گرفت. دمی بعد، بی حرف از کنار مولود بلند شد و با قلبی که از درد سنگینی می کرد وارد م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نهال

    0

    عالیه🤩

    ۲ سال پیش
  • سحر

    0

    خیلی قشنگه واقعا ادم حس میکنه همونجاست

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️