نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت یک :
فصل یک
روی موکت رنگ و رو رفته و کثیفی که انگار روزی طوسی بود و حالا بیشتر به سیاه شباهت داشت، نشسته و به دیوار پشت سرش تکیه زده بود. حالا که چند ساعتی از آن اتفاق گذشته و مستی از سرش پریده بود، تازه داشت میفهمید چه بلایی سر خودش آورده. ذهنش کمکم به آشفته بازاری که در آن اسیر شده بود، عادت میکرد و هر لحظه کلافهتر و عصبیتر از قبل میشد. این بار دیگر مطمئن بود که خلاصی از شرایط ساده نیست. گندی که این بار زده بود، حتما یقهی تمام جان کندنهایش در بازار کار را هم میگرفت و اعتبارش را از دست میداد.
چنگی میان موهای پریشانش کشید و فحشی زیر لب نثار خودش و آرمیتا کرد. حالا که هوشیار شده بود، مغزش درگیر حضور سروش در آن جهنم شده و نمیدانست این را باید به پای بدشانسی خودش بگذارد یا قرار بود باز هم ردپای او در بدبیاریهایش پررنگ باشد.
ذهنش به چند ساعت قبل پر کشید. درست جایی که دیدن سروش باعث خرابی حالش شده بود. بیخیال عجیب بودن فضا و رفتار مهمانهایی که شبیه به هیچ کدام از دفعات قبلی نبود، چشمهایش را بست تا برای ثانیهای هم که شده از شر آن رقص نور مزخرفی که مدام خاموش و روشن میشد، خلاص شود. صدای بلند موسیقی مثل پتک به سرش میخورد. سردرد بدی گرفته و زیادهروی کردنش، سرگیجه را هم به کلکسیون حال خرابش اضافه کرده بود.
چشم که باز کرد، اوضاع بدتر از قبل شد. دختر و پسرهایی که وسط سالن، با عینکهای دودی روی چشم، بالا و پایین میپریدند، انگار دور سرش میچرخیدند. اندامهایشان مقابل مردمکهای گشاد شدهش کش میآمد و کج و کوله میشد. جوری که انگار روی مغزش بالا و پایین میپریدند.
با آویزان شدن آرمیتا از بازویش به خودش آمد. لباسی که پارچهی مصرف شده در آن شاید به زحمت به نیم متر میرسید، اندام فریبندهش را با سخاوت به نمایش گذاشته بود. تعادل نداشت. چند قدمی عقب رفت. دستش را پشت کتف لخت دخترک لوند گذاشت و تلاش کرد صاف بایستد اما جثهی ظریف آرمیتا، توانایی تکیهگاه شدن برای هیکل درشت او را نداشت. بیتعادل قدمی عقبتر رفت و به دیوار پشت سرش تکیه زد. صدای پر از ناز او در گوشش نشست و نفسهای داغی که به پوستش خورد، موجی از حسهای مختلف را درونش به جریان انداخت.
_ باز که رو پا بند نیستی! زیاده روی کردی عشقم. بیا بریم تو اتاق.
نگاه پر از نفرت سروش را با پوزخند پر رنگی جواب داد و دستش بیاراده دور تن دخترک حلقه شد. درست جلوی چشمهای سرخ شدهی سروش، سرش را جلوتر برد و آرمیتا را با ولع بوسید. دخترک هم هیجان زده دستش را میان موهای نسبتا بلند او فرو برد و همراهیاش کرد. نفسش تنگ شده و سرش بیشتر از قبل گیج میرفت. اندکی خودش را عقب کشید و همراه آرمیتا وارد یکی از اتاقها شد. رقص نورهای رنگارنگ و صدای بلند موسیقی کلافهش کرده و تیر خالص را هم دیدن سروش وسط آن مهمانی به اعصابش زده بود. بدش نمیآمد از تمام اینها فرار کند و ساعتی را به یک خلوت دو نفره بگذراند.
بدن کرخت شدهش را روی تخت دو نفرهی وسط اتاق انداخت و خودش را به دستهای آرمیتا سپرد. دخترک به حدی حرفهای بود که سهیل خودش هم متوجه نشد چه زمانی زیر نوازش دستهای او، چشمهایش به استقبال خواب رفت.
با صدای سرباز بچه سالی که در فلزی را باز کرد و نام او را به زبان آورد، از دنیای مزخرف افکارش جدا شد. به زحمت پاهای خواب رفتهش را حرکت داد و دنبال او از اتاقک بیرون رفت.
صدای شماتت و فحشهای ماموری که مقابلش ایستاده بود را شنید و تمام مدت سکوت کرد. حالش بد بود. حالش از خودش به هم میخورد.
_ چند تا بچه پولدار خوشی زده زیر دلتون و فکر کردین دخترای نوجون و احمق بازیچهی دست شمان که میبرینشون تو اون کثافت خونهها و واسه سرگرمی خودتون سرشون قمار میکنین و هربار هرکدومو که عشقتون کشید میکشونین تو اتاق خوابتون؟ اینجا جوری چوب تو آستینتون میکنیم که همه این گوه کاریا از یادتون بره!
مغزش از شنیدن همین چند جمله سوت کشیده و باقی حرفهای مرد را نمیفهمید. از هیچ کدام چیزهایی که شنیده بود، خبر نداشت. نمیدانست چه اتهامی بهش بسته میشود و چه مجازاتی در انتظارش است. دست و پاهایش یخ بسته بود و گوشهایش سوت میکشید. اتاق کوچک و سردی که در آن بودند، دور سرش میچرخید و محتویات معدهش هر لحظه تا گلویش بالا میآمد و به زحمت آن را فرو میداد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
امیدوارم دوستش داشته باشین🥰
۱۱ ماه پیشسمیه مهری
0فعلا نظری ندارم ولی قشنگ بود مستی و بوسه عاشقانه
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتین 🥰
۱ سال پیشحنانه
0البته بوسه عاشقانه که نبود ولی اوکی😂
۱۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
ولی اوکی😂
۱۲ ماه پیشحنانه
0تازه میخوام شروع کنم احساس میکنم از اون رماناست که خوشم بیاد
۱۲ ماه پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
باعث افتخاره که قراره همراهمون باشی و امیدوارم دوستش داشته باشی😍
۱۲ ماه پیشپری
0میشه به صورت کتابی ننویسید متن رو
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
شیوهی درست نگارش به این صورته که متن کتاب به شکل معیار و مکالمهها به صورت محاوره نوشته بشن چند پارت که جلوتر برین براتون عادی میشه و راحت میخونین❤️🙏
۱ سال پیشمحمد
0خوب بود عالی بود زیبا بود
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون🙏
۱ سال پیشعلی رضا
0خوب بود ممنون از این رمان زیبا
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون🙏
۱ سال پیشطاطا
0عالی بود ممنون
۱ سال پیشTata
0عالی بود . ممنون از شما و قلم زیباتون
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
ممنونم دوست عزیز ❤️🙏
۱ سال پیشTata
0Khob bod alli
۱ سال پیشTata
0عالی بود ممنون
۱ سال پیشTata
0عالی بود بسیار به زیبایی نگارش شده. ممنون
۱ سال پیشTata
0عالی بود بسیار به زیبایی نگارش شده. ممنون
۱ سال پیشدلبر
0فعلا که عالیه
۱ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها دوستش داشته باشین😍🙏
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عسل
0خوب بود فکر کنم خوشم بیاد 🙂