اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و یازده :
_ بهش دست درازی کرده بود؟
خاتون سری تکان داد و دستش را از روی لبهایش برداشت.
_ آره بی شرف. سلیمون با چشم خودش دیده بود. پیرمرد وقتی رسیده بود که دیگه کار از کار گذشته بود و از خرم فقط یه نجابت لکه دار شده مونده بود و یه دختر بی پناه. به آقام گفته بود خرم من جمع و جور کردم. گفته بود فرستادمش خونه ولی خودم جرات نکردم بیام و تو روی مادرش نگاه کنم. سلیمون گفته و بود شونه های آقامو خم کر
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...