اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و ده :
آه کشید. دوباره گفت:
_ خدا نیامرز جمشید خان، از پس پسرش برنمیومد. الواتی میکرد تو ده. یکی دوتا بدتر از خودشم انداخته بود دنبال سرش و مزاحم این و اون میشد. دخترا از نجابتشون می ترسیدن و پدر و مادرا از بریده شدن یه لقمه نونی که از صدقه سر جمشید جان میمومد سر سفره هاشون. خیلیا اون دوره خونه نشین شدن. بعضیا زار و زندگیشون بستن پشت قاطرُ از ده رفتن، بعضیام بخور نمیر زندگیشونو از گردن کج کر
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
اسرا
0😭😭😭😭🙏