پارت صد و ده :

آه کشید.‌ دوباره گفت:
_ خدا نیامرز جمشید خان، از پس پسرش برنمیومد.‌ الواتی میکرد تو ده. یکی دوتا بدتر از خودشم انداخته بود دنبال سرش و مزاحم این و اون میشد. دخترا از نجابتشون می ترسیدن و پدر و مادرا از بریده شدن یه لقمه نونی که از صدقه سر جمشید جان میمومد سر سفره هاشون. خیلیا اون دوره خونه نشین شدن. بعضیا زار و زندگیشون بستن پشت قاطرُ از ده رفتن، بعضیام بخور نمیر زندگیشونو از گردن کج کر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    😭😭😭😭🙏

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!