ماه خاکستری به قلم زهرا خزائی
پارت صد و ششم :
با همون نگاه داغش که برای بقیه پراز سرما و بی حسی بود نگاهم کرد و گفت:
-الین دوباره تکرار میکنم بدون خبر من جایی نرو مخصوصا پیش اون یوهان عوضی خودت دیدی چقدر خطرناکه و ممکنه بهت آسیب بزنه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-باشه.
بعد یکم مکث ادامه دادم:
-بعدشم تو باز بادیگاردمی بدون تو جایی نمیرم.
لبخندی زد و گفت:
-همینش درسته.
رفتم بیرون تا بره توی اتاقش به طرف آشپزخو
لطفا صبر کنید...
