پارت سوم :

لیلی میانه ی تالار ایستاد و سعی کرد تمام زوایای آنجا را به خوبی بررسی کند.
تالار یاقوت؛ تالاری بود بزرگ و با شکوه که لیلی بعد از اندک زمانی حضور در آنجا، علت نامگذاری‌اش را فهمید.
تالار زیر طیفی از رنگ های قرمز می‌درخشید و رنگ سرخ یاقوتی، رنگ غالب آنجا بود که فضا را به تالاری اشرافی و خاص تبدیل می کرد.
فرش ها، پرده ها و مبل های دسته چوبی هم، همگی به رنگ قرمز تیره بودند و در کنار مجسمه‌ هایی که در ساختشان انگار از سنگ یاقوت سرخ استفاده‌ شده بود، در زیر نور طبیعی خورشید که به داخل تالار می تابید، درخشش خاصی ایجاد کرده و بر زیبایی آنجا می افزودند.
در انتهای سالن هم، یک میز صندلی نسبتاً بزرگ قرار داشت که مشخص بود برای نشستن فرد خاصی، تعبیه شده‌ است. لیلی با دقت به اطرافش نگاه می کرد؛ به چینش منظم وسایل و به ترکیب رنگ فوق العاده اشان و همانجا بود که به نظرش آمد پشت یکی از آن پرده‌ های مخملی قرمزرنگ، یک در وجود دارد که در نگاه اول، به این سادگی‌ ها قابل‌ تشخیص نبود و کسی هم به‌ راحتی، متوجه آن نمی‌شد اما در آن لحظه، او ترجیح داد حواسش را از روی آن پرت کند.
آنگاه به سمت پنجره‌ های وسط سالن رفت که پرده‌ هایشان، به کناری کشیده شده بودند و از آنجا به بیرون نگاه کرد؛ قسمتی از باغ، از آن زاویه، قابل‌ مشاهده بود و زیبایی هایش را به رخ می‌کشید. وزش باد میان شاخه‌ها و انعکاس نور از آن مجسمه‌ های الماس که وسط حوضچه فواره‌ ها در ترکیب با صدای پرندگان، جلوه‌ ای خاص به آنجا بخشیده و روح آدمی را نوازش می‌کرد.
لیلی غرق در افکار خود، مشغول تماشای این صحنه ی زیبا بود که ناگهان صدایی رسا و بلند، او را به خود آورد وقتی‌ که گفت:
- زیباست! ...درسته؟
لیلی شوک زده به سمت صدا برگشت و مردی میانسال رو به مسن را دید که به‌ همراه دو مرد جوان، داخل تالار ایستاده بودند.
او از این که متوجه حضور آن ها نشده بود، احساس خجالت و شرمساری می‌کرد بنابراین فقط گفت:
_ سلام آقا!
و نگاه مضطربش را به زمین دوخت.
و اما آن مرد، ناگهان با دیدن چهره ی لیلی، جا خورد .. حس می کرد یک آشنا را دیده است و برای لحظاتی نگاهِ متعجب و پر از حیرتش، به روی او خیره ماند ولی خیلی زود بر خود مسلط شد و گفت:
- به قلعه کانای و به تبریز خوش آمدی بانوی جوان!... من، ابراهیم‌ خان!... ابراهیم اوغلو، مالک قلعه ی کانای هستم.
لیلی سرش را بلند کرد و به آن مرد نگاهی انداخت.
چشمان گیرا، موهای سپید، قدِ بلند، صلابت نگاه و اقتدار چهره و قدرت کلام، همه و همه از ابراهیم خان، چهره ای ساخته بود که لیلی تصور می کرد او انگار از دل قصه ها، بیرون آمده است.
سپس ابراهیم خان، جمله اش را تکمیل کرد:
_ شما باید لیلی باشید، درسته؟
و لیلی که همچنان مبهوت این دیدار ناگهانی بود، خودش را جمع کرد و جواب داد:
_ بله آقا! از ملاقات شما خوشوقتم!.
و این چنین بود که لیلی، شخص اول قصه اش را ملاقات کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • حمیده

    0

    عزیزم چندتا تصویر بزار واسه شخصیت ها

    ۴ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    سلام وقت بخیر.. قبلاً استوری گذاشتم که عکس شخصیت ها داخلش بوده ولی ان شاءالله دوباره کلیپ میذارم واسه استوری داخل سایت با عکس شخصیت ها.. امروز هم ان شاءالله پارت جدید میذارم

    ۴ ماه پیش
  • Yekta

    1

    خوبه تا الان که خوندم

    ۱ سال پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    🌷🌷

    ۱ سال پیش
  • یاسر

    1

    👍👍👍👍🌸🌸🌸🧡🧡💙🥀

    ۱ سال پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    🌷🌷

    ۱ سال پیش
  • خوبه ولی

    1

    چرا میانسال

    ۱ سال پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ذکر کردم (میانسال رو به مسن) یعنی فردی که خیلی پیر نیست اما جوان هم نیست

    ۱ سال پیش
  • یاسر

    1

    👍👍👍👍🌸🌸🌸🧡🧡💙🥀

    ۱ سال پیش
  • یاسر

    1

    👍👍👍👍🌸🌸🌸🧡🧡💙🥀

    ۱ سال پیش
  • یاسر

    1

    👍👍👍👍🌸🌸🌸🧡🧡💙🥀

    ۱ سال پیش
  • یاسر

    1

    👍👍👍👍🌸🌸🌸🧡🧡💙🥀

    ۱ سال پیش
  • یاسر

    1

    👍👍👍👍🌸🌸🌸🧡🧡💙🥀

    ۱ سال پیش
  • یاسر

    1

    👍👍👍👍🌸🌸🌸🧡🧡💙🥀

    ۱ سال پیش
  • یاسر

    1

    👍👍👍👍🌸🌸🌸🧡🧡💙🥀

    ۱ سال پیش
  • یاسر

    1

    👍👍👍👍🌸🌸🌸🧡🧡💙🥀

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    1

    عزیزم چه باحاله 🥺🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!