پارت صد و سیزده :

سیاوش کمی بعد از خوابیدن آتیه سری به اتاق بچه‌ها ‌زد. سپس به حیاط رفت تا باغچه را آبیاری کند. چراغ اتاق مهتاب روشن بود و چراغ اتاق مژگان خاموش. و این نشان می‌داد که هر دو پیش هم هستند. خلوت آن‎ها سیاوش را به پشت در اتاق خواهرش کشاند. قصد نداشت به گفتگوی‌شان گوش دهد اما همین که خواست در را بکوبد چیزی شنید که از روی کنجکاوی دست نگه داشت. و آن صدای مژگان بود که می‌گفت:
- کاش فقط خدمتکار اÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا

    3

    انشاالله که نرگس خاتم هم مهتاب رو به داود برسونه هم سیاوش و *** روبهم .ازبس که با درایته. .وجود مادر ازنوع مادر عاقل و خوش صحبت و خوش کلام و آرامش بخشی مثل نرگس خانم برای هر خونه ای لازمه .خدا همه مادر هارو حفظ کنه و روح مادرای آسمونی هم قرین رحمت....

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    اون لحظه که *** داشت می رفت اعصابم بهم ریخت که آخر رمان قراره از هم جدا بشن همین که نرگس خانوم اومد نفس راحتی کشیدم😁

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😄😄😄

    ۱ سال پیش
  • Sedi

    2

    وجود مادر تو خانواده خیلی قشنگه منی که بیست ساله ندارمش خیلی حسرت خوردم...

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    واقعاً متأسفم😔روحشون شاد و در آرامش عزیزجان 🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    3

    فرشته ی نجات اومد

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    1

    ای کاش بی تو به سر نمی شود تموم نمیشد دلم از الان گرفته مررررررسی مریم جون من به سیاوش امیدوارم و به نظرم اومدن مامانشم خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • الهه

    2

    نزدیک پایان شدیم و من غصه میخورم حتما دلم تنگ میشه واسه شخصیتا🥺🥺🥺

    ۱ سال پیش
  • الهه

    3

    هر دوشون یه جوری مصلحتی ازدواج کردن سیاوش یه جور با شرایط زنش کنار اومد و ***م بخاطر خانوادش قید راحتیشو زد هردوشون ازخودگذشتگی داشتن شاید هیلی ازماها نتونیم لین شرایطو تحمل کنیم حالا اینکه اشتباه کردن یا درست، از نظر هرکسی ممکنه متفاوت باشه من هردوتاشونو دوست دارم 🥰 امیدوارم پایانشون خوب باشه

    ۱ سال پیش
  • الهه

    4

    دست مریزاد خانم جاری من از صفحه به صفحه رمان لذت میبرم یه حاهایی غمم میشه یه جاهایی هم حرص فراوون میخورم اما زندگی همین دیگه دلم برای سیاوشم مثل *** میسوزه به نظرم یه چیزایی به هر کدومشون تحمیل شده و اینام سعی کردن باهاش بسازن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️