پارت هشتاد و سوم :

صبح روز بعد برای ترخیص نیلوفر به بیمارستان برگشت و در سکوت او را به خانه آورد.
همین که نیلوفر وارد خانه شد دستش را روی چهارچوب درب ورودی گذاشت و مانع ورود سمیه خانم و مادرش شد. و با حفظ احترام رو به سمیه خانم گفت:
- شما تشریف ببرید خونه‌تون‌. دیشب هم بیمارستان بودید و خسته‌اید.
سمیه خانم مخالفت کرد:
- می‌خوام چند روزی مراقب نیلوفر باشم. شما اعصابت داغونه آقا داوود. بهتره بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    نکبت حالا به حرف مهتاب رسیده که جای خالیت هم قشنگه،ام تو پولشو نداری گورتو گم کن جلو چشم مهتاب وسیاوش نباشی😠😠😠

    ۱ سال پیش
  • تارا

    3

    خانم جاری قلم روان و ساده و صمیمی دارید. بدون لوس بازی های معمول در بعصی داستان ها..به شخصه لذت میبرم .ای کاش پارت های هدیه تون رایگان باشه.

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    3

    بی صبرانه منتظر پارت بعدیم

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    یعنی احتمالش هست مهتاب دوباره به زندگی قبلش برگرده🤔

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    حالا آقا فهمید که گندم از گندم بروید جو ز جو😏 کاش دوباره مهتاب و هوایی خودش نکنه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️