بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت هفتاد و هشتم :
فردای آن روز مژگان به سفارش سیاوش بعد از بار گذاشتن غذا، نزدیک ظهر به خانهی مهتاب رفت. اندکی با او درددل کرد تا او هم آنچه در دل دارد بگوید. و مهتاب که او را بهترین دوست خود میدانست ماجرای ازدواج داوود را گفت و از او موکدا خواست تا فعلاً چیزی به کسی نگوید.
مژگان مبهوت مانده بود تا اینکه صدای هقهق بیامان مهتاب بند دلش را پاره کرد و به خودش آمد. برخاست و به آشپزخانه رفت تا لیوانی آ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
فخری
0خدا قوت مریم بانوی عزیز قلمت عالیه ممنون از زحمتی که میکشی قلمت مانا موفق باشی عزیزم 🙏🏻❤🌹
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سلام و احترام بانو فخری جان... خیلی ممنونم که با فاصله و طمأنینه داستان رو میخونید💞💞🙏🙏
۱۲ ماه پیشنسترن
3عشق آدمو کور میکنه.البته بعضی اوقات طرف فک میکنه عاشقه ولی بیشتر وابستست.
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
👌👌👌 دقیقا اما چه عشق کورکورانه باشه و چه وابستگی، هردوش آسیب میزنه
۱ سال پیشمریم
2ای خداااا موهام سفید شد از دست مهتاب واقعا بقول سیاوش شورش رو در اورده
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهتاب
0من حتی جای خالی تو را هم دوس دارم ... هیچی دیگ با این جمله مردم🫠