پارت هفتاد و ششم :

بالای سر مهتاب ایستاد و نگاهی به پلک‎های ملتهبش انداخت. کاملاً پیدا بود آن‎قدر اشک ریخته تا خوابش برده. خواست بخوابد اما هوا گرگ‌ومیش شده بود. وضو گرفت و به نماز ایستاد. حتی خودش هم نمی‌دانست از خدا چه بخواهد اما آن‎قدری ایمان داشت که مطمئن بود تاوان شکستن دل مهتاب را خواهد داد.
بعد از نماز روی کاناپه دراز کشید و قبل از آن‎که مهتاب بیدار شود به مغازه رفت. سخت‏تر از آن‌چه به او گفتÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    خدا بده ی دونه از این برادرها.دمت گرم سیاوش خان.خسته نباشی مریم بانوی عزیز قلمت ماندگار🌹❤🙏🏻

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم

    2

    ای کاش مهتاب این عشقی که کورش کرده رو دور بریزه چقدر بهش بی حرمتی و بی احترامی شد و ای کاش سیاوش هرچی زودتر بفهمه ماجرارو

    ۱ سال پیش
  • طاهره

    1

    الهی بمیرم واسه بچه ام چقدر مظلومه. داود نامردی کرد خورد کرد اون طفل معصومو. ولی پشیمون میشه. که دیگه خیلی دیره

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    خدا کنه بعد این همه سختی و کشمکش خوشی باشه

    ۱ سال پیش
  • Sedi

    1

    وای خدای من از دست این مهتاب دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار ...

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️