ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت صد و چهل و پنجم :
راهله به محض ورود به اتاق نگاهی به او میاندازد و زیر لب زمزمه میکند:
_ معلوم نی چش بود؟ خیلی ناراحت به نظر رسید...
روجا کنجکاوانه سرتکان میدهد:
_ کی؟
چادرش را از سر برمیدارد و از او عبور میکند تا به آشپزخانه برود:
_ همین پسره، دیلان...
چمباته میزند و زانوهایش را بغل میکند، در این فکر است که شب به او پیام دهد که گوشیاش زنگ میخورد، با دیدن اسم هدی آن را وØ
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1اسمشم که پرهام نبود... کاش همون اول میرفت دکتری جایی،واقعااینطور ادماکنار گوشمون دارن زندگی میکنن و مانمیدونیم...