پارت صد و چهل و پنجم :


راهله به محض ورود به اتاق نگاهی به او می‌اندازد و زیر لب زمزمه می‌کند:
_ معلوم نی چش بود؟ خیلی ناراحت به نظر رسید...
روجا کنجکاوانه سرتکان می‌دهد:
_ کی؟
چادرش را از سر برمی‌دارد و از او عبور می‌کند تا به آشپزخانه برود:
_ همین پسره، دیلان...
چمباته می‌زند و زانوهایش را بغل می‌کند، در این فکر است که شب به او پیام دهد که گوشی‌اش زنگ می‌خورد، با دیدن اسم هدی آن را وØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    اسمشم که پرهام نبود... کاش همون اول میرفت دکتری جایی،واقعااینطور ادماکنار گوشمون دارن زندگی میکنن و مانمیدونیم...

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️