پارت شصت :

مهتاب بی‌خبر از آن‏چه که شب قبل به داوود گذشته بود چشم گشود. طبق معمول برادرش را سحرخیز و در حال کار با لپ‌تاپش دید. سلام و صبح به خیر گفت و بلند شد. سیاوش لبخندی به رویش زد و با اشاره‌ای به ساعت مچی‌اش گفت:
- امروز به من ثابت شد که اگر داوود صبحانه نخواد، تو تا لنگ‌ ظهر می‌خوابی.
مهتاب خمیازه‌ای کشید و به ساعت گوشی‌اش نگاه انداخت:
- وااای... ده و نیمه. ببخش داداش، کاش بیدارم م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    چقدر از خود راضی هستی آتیه خانم.دلم واسه سیاوش میسوزه.خدا قوت مریم بانوی عزیز قلمت عالیه 🙏🏻🌹❤

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️