بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت شصت :
مهتاب بیخبر از آنچه که شب قبل به داوود گذشته بود چشم گشود. طبق معمول برادرش را سحرخیز و در حال کار با لپتاپش دید. سلام و صبح به خیر گفت و بلند شد. سیاوش لبخندی به رویش زد و با اشارهای به ساعت مچیاش گفت:
- امروز به من ثابت شد که اگر داوود صبحانه نخواد، تو تا لنگ ظهر میخوابی.
مهتاب خمیازهای کشید و به ساعت گوشیاش نگاه انداخت:
- وااای... ده و نیمه. ببخش داداش، کاش بیدارم م
لطفا صبر کنید...

فخری
0چقدر از خود راضی هستی آتیه خانم.دلم واسه سیاوش میسوزه.خدا قوت مریم بانوی عزیز قلمت عالیه 🙏🏻🌹❤