پارت چهل و سوم :

با رفتن شعبانی سیاوش نفس خفته‌اش را رها کرد. صدای بسته شدن درب حیاط که به گوشش رسید بالا رفت و وارد اتاق‎شان شد. آن‎چه را که دید باور نمی‌کرد.
آینه‌ی دراور ترک خورده بود. ادکلن‌ها و عطرها پخش زمین شده بودند و بوی‎شان مشام را پر می‌کرد. گلدان شکسته و گل‎های پرپر شده‌اش به هر طرف ریخته بود. قاب‎های عکس، آباژور، مجسمه‌ها و ساعت دیواری همه و همه نقش زمین شده بودند و همه‌جا خرده‌های

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهاره

    3

    حرص میخورم از دست آتیه اما گاهی دلم خیلی براش میسوزه و صدبرابرش برای سیاوش کاش روزگارشون بهتر از اینا پیش میرف

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    چه خواهر و داماد خوبی.

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، مهتاب تو خواهری نمونه هست و داوود تو رفاقت. مچکرم نسترن جان از همراهی همیشگیت.🌺♥️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️