پارت چهل :

وارد دفتر که شد با خنده‌ی شیطنت‌آمیز اشکان که پشت میز او نشسته بود روبرو شد. برخلاف گذشته، این روزها معمولاً سیاوش دیرتر به دفتر می‌رسید و خنده‌ی او علتی جز این نداشت... اشکان با همان خنده‌ای که بر لب داشت گفت:
- هان... چیه؟ می‌بینم که دیگه با دیدن من ساعتت رو چک نمی‌کنی. الآن چه وقت اومدنه آقای نامنظم؟
- که چی؟ مثلاً خیلی خوشحالی که داری حرفای خودم رو پَسم می‌دی. پاشو. چرا جای من Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    3

    چه اوضاعی شده وای

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️