پارت سی و هفتم :

صبح روز بعد مهتاب به جبران شام نداده‌ی دیشب، میز صبحانه را مفصل چید. داوود با رویی خوش وارد آشپزخانه شد و او را محکم در آغوش گرفت. دلتنگی‌اش که برطرف شد، دفترچه بیمه‌ی مهتاب را روی میز گذاشت:
- دیشب خوابیدی و نشد بگم؛ از دکتر فرشته برای ساعت پنج وقت گرفتم.
مهتاب معترض شد:
- حالا چرا دکتر فرشته؟ این‌طوری خانوادت در جریان همه کار ما می‌شن.
- فرشته خیلی از کارش تعریف می‌کنه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    حداقل یکمی برو به بچه هات برس واقعا چقدر رو مخه این آتیه 😑

    ۱۰ ماه پیش
  • میم

    1

    چوب اینکه فقط به دوست داشتن خودت فکر کردی وهیچ توجهی نکردی که طرف هیچ علاقه وتوجهی بهت نداره،حالا بدشانس هم بودی که طرف عاشق پیشکش کلا روانی وبی احساسه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️