پارت پنجاه و هشتم :

نگار لحظه ای ساکت ماند و موزیک بیکلام با صدایی نسبتا بلند نظم ذهنش را بهم ریخت. از اینکه پیش چشم مژده ناتوان و بی وجود به نظر میرسید از خودش دلخور بود. نفسش شبیه آهی شد و از سینه بیرون زد. لبخندی یک وری گوشه ی لبش نشست و با حالی نه چندان خوش گفت:
- زندگی خیلی سخته مژده. از وقتی یادم میاد سعی کردم مشکلاتمو خودمو حل کنم چون هیچ وقت حمایت پدرو مادر نداشتم.
مژده به نشانه ی تعجب شانه ای بØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    خداروشکربنظرم بابک بچه ی خوبیه،همش فکرمیکردم خلاف از اب دربیاد

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نه خداروشکر امنه🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️