راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و چهارم :
لحظه ای ساکت ماند. کمی بعد نفسی که توی سینهاش گره خورده بود آه شد و بیرون آمد:
- ... خیلی دلم میخواد وَر خوشباور ذهنم الان وایسه جلوم و بگه «همینه» اما راستش ... باورش یه کم سخته رئیس.
این بار لبخندی که به چهره میگذاشت کمی واقعی تر از قبل بود. دستش را آرام زیر چانه ی نگار برد و کمی سمت خودش چرخاند. لحظه ای چشم از خیابان گرفت و عاشقانه به صورت رنگ پریده و خسته ی نگار خیره شد:
- الØ

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اره دیگه پول که داشته باشی لازم نیست ازکوه بری بالا،کوهو برات میارن پایین...اصلاواسه همین باهومن ازدواج کرد...