بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت سیزده :
اوایل بهمن ماه بود و هوا بیرحمانه سرد...
نه برگی به درختان مانده و نه آواز و چهچهای از پرندگان شنیده میشد. آسمان در سکوت بود؛ آن هم از بغض برفهایی که مهتاب آرزو میکرد ببارند. چشم از آسمان گرفت و پرده را انداخت. به اتاقش نگاهی کرد و به یاد شب گذشته نم اشکی به چشمش نشست.
مادرش تمام شب را مهمان اتاق او بود. مهتاب در آغوشش گریه کرده و شب را روی پاهای او به صبح پیوند زده بود. به Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
بچهم سیاوش، خیلی صبوره🙈🙈
۹ ماه پیششکیبا
1خانوم جاری عروسیای داستانای شما شبیه هیچ جای دیگه نیست🥺🥺🥺🥺🥺اصلن شما تصور منوازعروسی بکلی تغییر دادین😅
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😅😅😅 کاملا متوجهم چی میگی😂
۱ سال پیشمینو
0اتفاقا شبیه این عروسی ها من تو واقعیت زیاد دیدم ،مریم جان مشخصه خیلی مطالعه داره و روابط اجتماعی اش هم بالاست که اینا رو تو رمانش آورده،مریم جان خودت و قلم ات محشرین🤩🤩🤩😍😍
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سلام مینوخانم عزیز... خوشحالم که شروع به خوندن رمان کردی🥰.. منظور این دوستمون بیشتر این بود که تو عروسیهای رمانهای من معمولا یه اتفاقی رخ میده🙈
۱ سال پیشپانیذ
1با بعضی از رمانها میشه زندگی کرد و این به نظرم یکی از هموناس. قلمش گرمه وشخصیتا نمود واقعی دارن حتی افرادی مثل اتیه که رفتاراشون منطقی نیست هم دوروبرمون دیده میشن. خداحافظی مهتابم که نگو... منو یاد روز عروسی خودم انداخت و باهاش گریه گردم😭
۲ سال پیشمریم
3عالیه چقدر از دست آتیه عصبی میشم سیاوش گناه داره
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
0دلم کبابه برات سیاوش💔😂