بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت سوم :
چند روز از استخدام کارمندان مربوط به بخش فروش اینترنتی و سروسامان گرفتن اوضاع کارگاه میگذشت. سیاوش و اشکان به برآورد دقیق هزینههای صرف شده و تقسیم آن مشغول بودند. اشکان از فشار کاری این روزها شاکی بود و همه را از چشم سیاوش میدید. بالأخره از کوره دررفت و کلافه سر از لپتاپ برداشت:
ـ گوش بگیر ببین چی میگم سیاوش... چند وقته بهخاطر نوآوریهای شازده، شرمندهی میترا شدم و نتونستم جایی ببرمش. لطف کن شنبه و یکشنبه رو خودت سرکن؛ چون بنده پنجشنبه با باجناغم راهی شمالم.
سیاوش تصمیم داشت به جای آرش و آیدا و عمهی مادرش که نمیتوانستند به مراسم خواستگاری بیایند از اشکان و میترا بخواهد او را همراهی کنند اما با حرفی که اشکان پیش کشید، دلش نیامد مسافرتشان را برهم بزند. بنابراین به جای مطرح کردن درخواستش گفت:
- باشه. میدونم خستهای. ایرادی نداره. فقط حتماً تا ظهر دوشنبه خودت رو برسون. بهقدرکافی کار عقبمونده داریم.
***
پنجشنبه از راه رسید و سیاوش هنگامهی ظهر طبق قراری که با مهتاب داشت به خانهی منصور خان رفت و اطلاع داد که داخل ماشین منتظر اوست. طولی نکشید که مهتاب در را باز کرد و نشست. عطر تند و خوش سیاوش مشامش را نوازش داد. نفسی کشید و سلام کرد.
لبخند روی لبش از دید سیاوش پنهان نماند. دست چپش را بالای فرمان گذاشت و به سمت مهتاب چرخید و به چشمان تیره و صورت دخترانهی خواهرش دقیق شد. لبخند جذابی به رویش زد و پیشانیاش را بوسید:
- سلام، خواهر زیبای مشرقی!
و با کنایه گفت:
- چه عجب! بعد از سه سال، منصورخان اجازه فرمودن با خواهرم تنها بیرون برم.
صدای پخش ماشین را کمی زیاد کرد و راه افتاد. در مسیر از آقا خلیل و خانوادهاش صحبت کرد. سپس نگاهی دوباره به مهتاب انداخت:
- تا ساعت پنج وقت داریم. پس اول میریم خرید. لباس تو برای این مجلس زیادی سادهست.
نزدیک محل زندگیاش جلوی پاساژی چند طبقه نگه داشت و همراه مهتاب پا به فروشگاه بزرگی گذاشت که همهرقم پوشاکی در آن به چشم میخورد. کمی که چرخیدند سیاوش مدلهای مختلفی از مانتو و کیف و کفش و روسری را انتخاب کرد و از فروشندهی جوان خواست تا سایز خواهرش را بیاورد.
مهتاب دلش میخواست برادرش سلیقهی او را هم بپرسد. اما سالها بود که کنار هم زندگی نمیکردند و نسبت به اخلاق و رفتار او آگاهی چندانی نداشت. بنابراین چیزی نگفت و به اتاق پرو رفت. مانتوی زرشکی بلند و شلوار مشکی جذبی را به همراه روسری و کفش سِت همان رنگ به تن کرد و سیاوش را صدا زد. لباس به تن ظریفش نشسته بود و تناسب اندامش را بهرخ میکشید.
سیاوش با دیدن او لبخندی از رضایت زد و با تکان سر انتخاب خودش را تأیید کرد:
- به دو دلیل نظرت رو نپرسیدم. اول اینکه، داریم میریم خواستگاری من. دوم اینکه، تو چشمت به قیمتها مونده بود نه لباسها. دفعهی بعد صددرصد با نظر خودت خرید میکنیم. مبادا دلخور شده باشی.
با همین کلامِ ساده دلخوری مهتاب خنثی شد و تشکر کرد. سیاوش هم به سمت صندوق قدم برداشت، مبلغ زیادی بابت خریدها پرداخت کرد و همراه مهتاب از آنجا خارج شد. در مسیر خانه دوباره رو به خواهرش گفت:
- پوشش لباست مناسبه. نیازی نداره چادر سر کنی.
مهتاب مخالفتی نکرد. سیاوش ریموت در را زد و وارد حیاط خانهاش شد. مهتاب برای اولین بار خانهی تازهساز برادرش را میدید. بیش از هر چیزی چشمانش از دیدن باغچهی پُربار و آلاچیق گردی که نمای چوبی و پردههای حصیری داشت، شگفتزده شد و همانطور که محو تماشای پیرامونش بود، پیش رفت.
سیاوش هم به محض پیاده شدن از ماشین به طرف باغچه رفت، فوارهی آن را به کار انداخت و درحالیکه به سمت ورودی قدم برمیداشت، گفت:
- تا ما حاضر بشیم باغچه هم کمی آب بخوره.
قفل در را گشود و کنار ایستاد:
- بیا بالا عزیزم، به خونهی خودت خوش اومدی.
مهتاب چشم از باغچه گرفت و از چهار پلهی سنگی زیبا بالا رفت اما پشت در ایستاد. به یاد تذکر مادرش افتاد که به سفارش آقا منصور گفته بود، «درسته شما خواهر و برادر هستید اما مدتها کنار هم نبودید و این جدایی میتونه خیلی از قواعد رو تغییر بده. پس مراقب رفتار برادر جوونت باش.» با این یادآوری پای رفتنش سست شد:
- شما برو حاضر شو داداش. من همینجا منتظر میمونم تا بیای.
سیاوش متوجه تعلل او شد. کیسههای خرید را پشت در گذاشت و با اخمی که از رفتار مهتاب وسط پیشانیاش نشسته بود، گفت:
- نکنه میخوای تو حیاط لباس عوض کنی؟... بیا تو... من میرم بالا آماده بشم. عجله کن. دوست ندارم اول کاری تأخیر کنیم.
حواس مهتاب به خریدهایشان نبود. خجالتزده کیسهها را برداشت و کمی بعد از برادرش وارد خانه شد اما از روی همان وسواس فکری در را باز گذاشت.
خانهی زیبایی که روبرویش بود سبب شد هر آنچه که داخل حیاط دیده بود، فراموش کند. پشت در ورودی راهروی پهن و نسبتاً کوتاهی بود که یک جاکفشی بزرگ داشت. روبرویش در بستهای بود که مهتاب از روی کنجکاوی بازش کرد. چند پله، پاگرد بالا را به زیرزمین وصل میکرد و مهتاب حدس میزد که درب انتهای پلهها متعلق به یک سوییت باشد. در را بست و وارد اتاق کنار جاکفشی شد که اثاث مختصری داشت و بیشباهت به اتاق پرو نبود. لباسهایش را پوشید و کفش چرمش را به پا کرد و بیرون آمد.
آهسته به طرف نشیمن رفت و مشتاقانه جزء به جزء وسایل خانه را از نظر گذراند. به راهپلهی زیبایی که به طبقهی بالا راه داشت، نگاه کرد. خبری از برادرش نبود. آسوده از چند پلهی مرمر که ارتفاع کمی داشتند و نشیمن را به سالن پذیرایی متصل میکردند بالا رفت. هیچ وسیلهی سادهای دیده نمیشد. از مبلمان سلطنتی با سوزندوزیهای لیلی و مجنون گرفته تا دو سرویس ناهارخوری که میزهایشان از وسط به هم چسبیده شده بودند، همه و همه لوکس بود. دو فرش دستباف و ابریشمی چشمنواز هم سنگهای مرمر کف خانه را تزئین کرده بود که مهتاب حتی با کفشهای تمیز هم از پا گذاشتن روی آن اجتناب کرد و با دیدن آنهمه رنگ درهم تنیده شده با خودش گفت، «بیشتر به موجود زنده شبیهه تا فرش.»
محو تماشای خانه بود که با صدای چرخیدن کلید در قفل به خودش آمد و سریع به سمت ورودی حرکت کرد و از داخل در را کوبید.
سیاوش بلافاصله در را باز کرد و با تعجب گفت:
- تو هنوز خونهای؟! معذرت میخوام. فکر کردم سوار ماشین شدی. من کمی معطل کردم تا تو راحتتر حاضر بشی.
مهتاب به برادرش چشم دوخت. کت شلوار بادمجونی سیر و پیراهن یاسی رنگ به تن کرده بود و کراوات کجراه زیبایی دور یقهاش بسته بود. به سلیقهی برادرش غبطه خورد و به فکر فرورفت. با اینکه در رفاه نسبی بزرگ شده بود اما شکاف عمیقی میان زندگی او و برادرش بود که نمیشد کتمانش کرد.
سیاوش دستش را جلوی صورت مهتاب تکان داد:
- اگر دید زدنت تموم شده، بریم تا دیرمون نشده؟
مهتاب شرمنده از اینهمه فضولی سرش را پایین انداخت:
- مبارکه داداش، خونهت خیلی قشنگه.
سیاوش چانهی مهتاب را بالا آورد و لبخند زد:
- فکر کردم داری منو دید میزنی.
و با دست او را به طرف ماشین هدایت کرد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
فخری
1مریم بانوی خوش قلم ممنون از رمان خوبت دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم ❤🌹❤🌹
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
از مهرتون سپاسگزارم 💜🌷
۱ سال پیششیرین
0منتظرم ببینم بقیه ش چی میشه فعلا داره منو دنبال خودش میکشونه
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوشحالم به مخاطبینم اضافه شدید. فکر میکنم از پارت چهارده به بعد باید فقط از طریق اپلیکیشن نصب شده روی گوشیتون مطالعهش کنید.. امیدوارم به دلتون بنشینه و تا انتها همراهم باشید
۱ سال پیشمهدیه
2رمان خوبی هست .نویسنده قلم عالی دارد .ادبیاتی که استفاده شده جالب و دوست داشتنی هست.فرهنگ اصیل و با اصالت رادر شخصیت ها پرورش داده هست .رعایت ارزش ها در حین به روز بودن و این موضوع برام جالب بود.
۲ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوشحالم که مورد پسندتون واقع شده. امیدوارم تا انتها براتون دلنشین باشه. و ممنون که کامنت گذاشتید🙏🌺
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهی
0چقد از سیاوش خوشم اومد چقد اقااسسس