پارت یک :

فصل اول
کارگاه تقریباً خالی شده بود و کارگرها رفته بودند. «سیاوش» طبق عادت به بخش‌های مختلف سرکشی کرد و از روی علاقه پای یکی از دارهای قالی نشست. قلاب را برداشت و برخلاف گره‌هایی که به چله می‌زد، تلاش کرد از کلاف به هم پیچیده‌ی ذهنش گره بردارد و برای تنش‌های چند سال اخیرش با «منصور خان» چاره‌اندیشی کند. همان بحث‌های تکراری بر سر «مهتاب»؛ خواهری که نام ناتنی را به دوش می‌کشید اما برای او عزیزترین کسی بود که در ایران داشت، تنها یادگار پدر خفته در خاکش؛ تنها یادگارِ «فرهاد».
ساعتی بعد خسته از جدال ذهنی و نافرجامش قلاب را کنار گذاشت و برخاست، پرز لباسش را تکاند و به اتاقِ کار مشترکش با «اشکان» رفت. خسته بود و روی صندلی لمید. حوصله‌ی رانندگی نداشت و ترجیح می‌داد امشب را در سوییت طبقه‌ی بالای کارگاه به صبح برساند. همین که دست به گوشی برد تا با پسردایی‌اش تماس بگیرد اشکان وارد دفتر شد، به حالت نشستن سیاوش اشاره‌ای کرد و گفت:
- این‌طور‌که تو لَم دادی، فکر کنم امشب رو این‌جا موندگاری. خدا رو شکر که سازنده‌ی این‌جا، فکر آواره‌هایی مثل تو رو کرده؛ وگرنه شازده باید یک ساعت تموم خرت رو می‌روندی تا برسی خونه و بخوابی.
سیاوش سرش را بالا و پایین کرد و لبخند بی‌رمقی زد:
- بله... بله... منم اگر رخش شما زیر پام بود به ماشین دیگرون می‌گفتم، «خر».
ـ تنگ‌نظر نبودی سیاوش خان! خوبه حالا همین یه ماشینم به زندگی تو سره... ولی وجداناً خوش به حالت. کاش می‌شد منم بمونم.
ـ اولاً که تنگ‌نظر نیستم و خدا زیادش کنه. ثانیاً، بی‌انصافی نکن... «میترا» خانم با دوتا بچه‌ی قد و نیم‌قد صبح تا حالا منتظر تو نشسته. پاشو برو خونه‌ت.
اشکان به ساعتش نگاهی انداخت و روی کاناپه‌ی چرمی که جلوی میز کارش بود ولو شد:
- حق با توئه. ولی هنوز وقت دارم. پس بهتره محض تفریح کمی سربه‌سر تو بذارم.
تغییری در چهره‌ی سیاوش ندید و دنباله‌ی حرفش را گرفت:
- سیاوش، می‌گم کاش شوهرننه‌ی تو به جای این‌که سهمش از کارگاه رو مفت و مسلم به تو ببخشه، می‌دادش به بابای من که باهاش شریک بود. اون‌وقت لازم نبود من الآن تحت‌الامر تو باشم. ارباب خودم بودم و کارگر خودم.
سیاوش به میان حرفش پرید:
- عمرِ شراکت من با پدرت کم بود اما خداوکیلی رفتارت هیچ شباهتی به اون خدابیامرز نداره... دیگه نبینم «حاج اصغر» رو با این الفاظ خطاب کنی! درسته تا به حال پدر صداش نکردم اما خودت می‌دونی که منو اندازه‌ی پسر خودش دوست داره. جدا از این، برای بار صدم می‌گم، حاج اصغر این‌جا رو مفت نبخشیده به من، فروخته؛ منتهی قسطی.
اشکان دستانش را تسلیم‌گونه بالا برد و با لحنی که مزاح چاشنی‌اش بود ادامه داد:
- خیلی‌خب حالا، جوش نیار. معلومه خیلی خسته‌ای که شوخی سرت نمی‌شه... البته حاج اصغر مفت هم بخشیده باشه... که می‌دو‌نم... می‌دونم نبخشیده، نوش جونت. خدا برکت بده به کارگاه. نون هردومون از توش درمی‌آد. خدا رو شکر منم حسود نیستم، آب‎مون هم تو یه جوب می‌ره، پس مشکلی نیست.
سیاوش درحالی‌که چند ورق را توی دستش زیرورو می‌کرد، سرش را به علامت نارضایتی تکان داد:
- حسود نیستی ولی خیلی کم‌کاری اشکان... خیلی.
اشکان کلافه از شنیدن این حرف تکراری سرش را خاراند:
- ای بابا... تو هم تا وقت گیر میاری، همه‌ش این کلمه رو تکرار می‌کنی. دو کلامم از گذشته‌ت نمی‌گی تا بلکه عبرت بگیرم.
سیاوش به لودگی‌های اشکان عادت داشت و به آن خو گرفته بود، اما امروز فکرش درگیر بود و و حوصله‌ی پرچونگی او را نداشت. به‌عمد نگاهش را روی موهای جوگندمی اشکان چرخاند و گفت:
- تو سی‌‌و‌سه سالته، اگر تا الآن عبرت نگرفتی، آب تو هاون نکوب، از این به بعدم نمی‌گیری. اما این‌طورکه معلومه امروز دیگه امیدی به کار کردنت نیست. پس پاشو برو و بیش‎تر از این زن و بچه‌ت رو منتظر نذار.
اشکان چشمی ریز کرد و با شیطنت گفت:
- گذشته‌ت رو نگه دار واسه خودت، اما کمی از خواهر آفتاب مهتاب ندیده‌ت بگو تا رفع زحمت کنم.
هرکس جای اشکان این حرف را زده بود یقیناً با نگاه تندوتیز سیاوش روبه‎رو می‌شد. اما او به این‌گونه حرف زدن‌های اشکان هم عادت داشت. به چشم‌غره‌ای که در پسش خنده پنهان بود، اکتفا کرد و با صدای تقه‌ی در چشم از او گرفت.
«آقا یحیی» وارد شد و شیرینی و چای را روی میز چید و خواست بیرون برود که سیاوش از کشوی میز چند عدد تراول برداشت و کنار سینی گذاشت:
- امروز به‌خاطر استخدام بخش جدید، کارگاه شلوغ‎تر بود و کار تو هم بیش‎تر. دمت گرم! می‌تونی بری و استراحت کنی. از «عطیه خانوم» هم تشکر کن.
یحیی تشکر کرد و رفت. پس از رفتن او اشکان یک پایش را روی دسته‌ی کاناپه گذاشت:
- خب دیگه طفره نرو. بگو ببینم با خواهرت و ناپدریش به کجا رسیدی؟ بعدشم همون‌طور که گفتم، رفع زحمت می‌کنم.
سیاوش جرعه‌ای از چایش را نوشید و به اشکان بُراق شد:
- پاشو برو رفیق. من هم خسته‌م و هم منتظر تماس «آرش» هستم. حوصله‌ی درددل کردن و بذله‌گویی تو رو ندارم.
ـ آخ... گفتی آرش و شاخک‌هام رو جنبوندی. ظاهراً پسرداییت عزمش رو جزم کرده که زنت بده. مگه نه؟!
ـ آره، مادرم بالأخره از من ناامید شد و پاسم داد به آرش. آخه تا سه سال پیش که پیش‌شون بودم، خودش رو به آب و آتش می‌زد تا دست و پای منو تو لندن بند کنه، اما آخر سر حاج اصغر قانعش کرد و گفت، "پسرت این‌جا موندگار نیست خانم. پس همون بهتر که بعد از درسش برگرده ایران." البته خود حاج اصغرم از رفت و آمد مداوم به ایران و سرکشی به این کارگاه خسته شده بود. به همین خاطرم بود که بخش عمده‌ای از کار این‌طرف رو سپرده بود به پدرت و درقبالش ازش خواسته بود تا قالی‌ها رو صادر کنه لندن. منم تموم این دوازده سالی که اون‌جا بودم، بعد از درس پابه‌پاش توی حجره‌ی فرشش کار کردم. این شد که هم‌زمان با برگشتنم به ایران، سهمش رو از این کارگاه بهم واگذار کرد. بالأخره دوست نداشت زحمتی که برای راه‌اندازی این‌جا و آموزش من کشیده بود هدر بره.
اشکان در جایش تکانی خورد و گفت:
- بله... بابام همیشه می‌گفت، «حرف سیاوش وِرد زبون حاج اصغره.»
- خدا پدرت رو بیامرزه و حاج اصغرم برای من حفظ کنه. انصافاً پدری رو در حقم تموم کرده. هنوز هم معتقده من از پسر خودش باعرضه‌ترم. البته بیشتر از اون، مادرم بهم لطف کرد. اگر زمین‌های ارثیه‌ی پدرش رو به این زودی بین من و خواهر کوچیکم تقسیم نمی‌کرد، حالاحالاها باید می‌دُوییدم و پول رو پول می‌ذاشتم تا بتونم خونه‌ای با موقعیت خونه‌ی الآنم بسازم یا بخرم.
اشکان پایش را از دسته‌ی کاناپه پایین انداخت و یک عدد شیرینی برداشت:
- آره واقعاً. خدا سایه‌ی مادرت رو برات حفظ کنه... حالا این حرف‌ها رو ول کن. با خواهرت و آقا منصور چی‌کار کردی؟
سیاوش پوفی ممتد کشید و شقیقه‌هایش را فشرد:
- واااای اشکان... ول‌کن نیستی و با اسم منصور هی سیخ می‌زنی به اعصاب من... چی بگم آخه... من این همه سال درس خوندم و پیش حاج اصغر کار کردم تا بتونم دست پُر برگردم ایران و مهتاب رو به خونه‌ی خودم بیارم. اما هرچی به منصور خان می‌گم خواستِ پدرم این بوده، حرف تو گوشش نمی‌ره... درسته من موقع مرگ پدرم دوازده، سیزده سال بیشتر سن نداشتم اما هنوز زنگ صداش و وصیتش توی گوشمه. خدابیامرز مالی نداشت که به ارث بذاره اما تا می‌تونست سفارش مهتاب رو کرد و گفت، "مبادا مرگ من از هم جداتون کنه و از خواهرت غفلت کنی." در حالی‌که مهتاب اون موقع فقط چهار سالش بود و من هم عملاً اختیاری نداشتم و کاری از دستم برنمی‌اومد.
آه پرافسوسی از سینه‌اش بیرون دمید و ادامه داد:
ـ در واقع ناخواسته غفلت کردم. چون بعد از مرگ پدرم، مادرم و حاج اصغر کارهای اقامتم رو کردن و منو با خودشون بردن انگلیس. مادر مهتاب هم خونه‌ای رو که ساکنش بودیم، تحویل صاحبش داد و بعد هم دست مهتاب رو گرفت و برگشت خونه‌ی پدرش. این شد که از هم جدا شدیم. اما الآن اوضاع فرق کرده. دیگه بچه نیستم. بیست‌وهشت سالمه و اختیار زندگیم دست خودمه. در واقع همه‌چیز روبه‌راهه تا به وصیت پدرم عمل کنم اما این وسط با آقا منصور درگیرم.
- بدت نیاد سیاوش، ولی خواهرت جوونه و دیر یا زود ازدواج می‌کنه. پس تو خونه‎ی تو هم موندگار نیست. دلیلی نداره که بخوای پیش خودت بیاریش.
سیاوش گازی به شیرینی زد و جرعه‌ی دیگری از چایش نوشید:
- حرفت درسته اما من از منصورخان دلِ پری دارم. از اول هم از من خوشش نمی‌اومد. توی این سال‌ها هر بار با مادرم می‌اومدیم ایران و می‌رفتم دم درشون، به زور راهم می‌داد و با اخم‌وتخم می‌فهموند که راضی به اومدنم نیست. بالأخره من پسر فرهادم و منصور رو یاد همسر سابق زنش می‌ندازم؛ طبیعیه که ازم گریزون باشه. به خاطر همین هم توی این سه سالی که برگشتم، دیر به دیر به دیدن مهتاب می‌رم. حتی تابه‌حال منصور اجازه نداده تنها باهاش جایی برم. چند وقت پیش که گفتم کار ساخت خونه‌م تموم شده و دیگه وقتشه که مهتاب بیاد پیش خودم، هرچی از دهنش دراومد بارم کرد و گفت، «مهتاب تا وقتی شوهر نکرده تو این خونه می‌مونه. اگر بخواد پیش تو بیاد دیگه حق برگشتن به این‎جا رو نداره. بعد هم گفت، دم به دقیقه این‌جا سرک نکش. من جلو در و همسایه آبرو دارم.» منم به احترام مادر مهتاب و سال‌هایی که برام مادری کرده، جوابی به آقا منصور ندادم اما طاقتم سراومده و همین روزاست که بزنم به سیم آخر... بنده خدا مادر مهتاب حرفی نداره‌ها، اما این منصور کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده... یکی می‌خواد بگه، مهتاب پیش من باشه بهتره یا تو خونه‌ی تو که دوتا نره‌غول داری!
کمی در این‌باره بحث و تبادل نظر کردند و نهایتاً سیاوش با نگاهی به ساعت گفت:
- برای امروز بسه. دهنم کف کرد. تو رو خدا به همین مقدار اطلاعات رضایت بده و پاشو برو به زندگیت برس تا ‌منم برم بالا... می‌خوام به آرش زنگ بزنم و ببینم مأموریتش رو به کجا رسونده.
با حرف سیاوش، اشکان برخاست و دستی به پیراهن و شلوارش کشید:
ـ خدا آرش رو برات نگه داره. ظاهراً ما غریبه شدیم. بریم دنبال نخود سیاه.
ـ خودت رو لوس نکن. فردا سیر تا پیاز حرفاش رو برات تعریف می‌کنم.
اشکان دستی در هوا تکان داد و از دفتر بیرون زد. سیاوش ‌هم به سوییت بالای کارگاه رفت. تنی به آب زد و با تن‌پوش روی تخت افتاد و خوابش برد.
ساعتی بعد با صدای زنگ گوشی چشم باز کرد. تماس آرش را وصل کرد و خواب‌آلود گفت:
- سلام، ببخش خوابم برد و یادم رفت بهت زنگ بزنم... چی شد؟ خبری از خانواده‌ی دختره گرفتی؟
آرش خوش‌وبشی کرد و در جوابش گفت:
- این چه طرز حرف‌زدنه پسر؟! دختره چیه؟! بنده خدا اسم داره و اسمش هم «آتیه»ست. جدا از اون، درسته مادرخانومم خیلی از این خانواده تعریف کرده اما یه چیزی می‌خوام بگم که ربطی به خوب و بد بودن طرف نداره. با چیزی که امروز دستگیر من شد هرچند سطح مالی نسبتاً خوبی دارن اما تفاوت اجتماعی زیادی بین تو و این خانواده وجود داره. من و «آیدا» معتقدیم تو دست رو هرکسی بذاری، "نه" نمی‌شنوی و یقیناً می‌تونی انتخاب‎های بهتری هم داشته باشی. به نظرم به کسایی که مادرت معرفی کرده بیش‌تر فکر کن. سلیقه‌ی عمه «نرگس» حرف نداره.
- تو و خانومت لطف دارید اما نمی‌تونم ریش و قیچی رو بسپرم به مامانم. آخه فکر گلوی منو نمی‌کنه و می‌خواد از بالادستی‌ها برام لقمه ‌بگیره. من که نمی‌تونم یه عمر زنم و خانواده‌ش رو روی سرم بذارم و حلوا حلواشون کنم. به خاطر همین تو این مورد، نه با مامان هم‌سلیقه‌م، نه این‎که دنبال پول‌وپله‌ی همسرم هستم. به عشق در یک نگاه هم هیچ اعتقادی ندارم. پس همین که فرهنگ خوبی داشته باشن و شرایط‎شون تا حدودی مناسب باشه، برای شروع آشنایی کافیه... حالا بگو ببینم خانواده‌شون رو چطور دیدی؟
- آتیه بیست‌ودو سالشه و لیسانسه‌ست. شاغل هم نیست. درکل خانواده‌ی آروم و خوبی به نظر می‌آن. از قدیمی‌های محله‌شون هستن و پیش اهالی اون‎جا ارج و قرب خاصی دارن. البته امروز متوجه نکته‌ای شدم که مادر آیدا در موردش چیزی نمی‌دونست... این آتیه خانم دختر این خانواده نیست اما بحث فرزندخوندگی هم نیست. در واقع وقتی دو ساله بوده همراه خانواده‌ش تو راه مشهد تصادف می‌کنن و تو اون حادثه پدر و مادرش رو از دست می‌ده. از همون موقع با عمو و زن‌عموش که خاله‌ش هم هست زندگی می‌کنه. دوتا پسرعمو هم داره. یکی‎شون کوچک‎تر از آتیه‌ست و اون یکی بزرگ‏تر و متأهل.
با کمی مکث اضافه کرد:
- تا این‎جاش به عهده‌ی من بود سیاوش، دیگه تصمیم با خودته.
- خونه‌شون دقیقاً کجاست؟
- نزدیک نارمکه. زیر خونه یه سوپرمارکت دارن و همون‌جا هم کار می‌کنن.
- می‌شه یه قراری بذاری تا فردا بعدازظهر برم و عموش رو از نزدیک ببینم؟
- باشه. اگر تصمیمت عوض نشده، حرفی نیست باهاشون هماهنگ می‌کنم.
- نه عوض نشده. هماهنگ کن. آدرس دقیق‎شونم بفرستی یک دنیا ممنون تو و آیدا خانم می‌شم.
آرش چشمی گفت و تماس‎شان خاتمه یافت؛ و سیاوش آن شب را بی‌آنکه شامی بخورد، به استراحت گذراند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عالی بخونین

    1

    عالی بخونین

    ۸ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش بخونی عزیزم💚🍀

    ۸ ماه پیش
  • Yeganeh

    1

    تا اینجا خوشم آمد و امیدوارم رمان سانسور زیادی نداشته باشه

    ۸ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم یگانه‌جان. داستان چیز خاصی برای سانسور نداره و نسخه‌ی اورجیناله جانم😊

    ۸ ماه پیش
  • Sajede_17

    2

    عالی بود، ممنونم از نویسنده این رمان

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت گلم🌺💗

    ۹ ماه پیش
  • ماهک

    0

    عالی هستش رمان

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    نوش نگاهت ماهک عزیز🌺💗

    ۹ ماه پیش
  • ماهک

    0

    عالی هستش رمان

    ۹ ماه پیش
  • سهیلی

    0

    تا اینجای رمان خوبه

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدید به جمع مخاطبان🙏🌺

    ۹ ماه پیش
  • فرناز

    0

    ممنون عزیزم خیلی خوبه

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدی فرناز جان. امیدوارم سبک و قلم مورد پسندتون باشه و تا انتها همراهی کنید🍀💗

    ۹ ماه پیش
  • غزاله

    0

    عالیه عزیزم ممنون از شما

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدید غزاله جان. امیدوارم سبک داستان پسندتون باشه و تا انتها همراهی کنید💚🙏🌸

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه ام

    2

    خوبه ولی نمیدونستم که رایگان نیس؟

    ۹ ماه پیش
  • بهار

    0

    عالی نوشته شما

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون جانم💗

    ۹ ماه پیش
  • محبوبه

    0

    تا اینجا که خوندم خوبه

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    محبوبه‌ی عزیز، خوش آمدید. امیدوارم عیارسنج جذبتون کنه و تا انتها همراهم باشید🥰

    ۹ ماه پیش
  • محیا

    0

    سلام تا اینجا که خوب بود ببینم بقیش چی میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدید محیا جان. امیدوارم داستان موردپسندتون باشه🌸🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • هستی

    2

    خانم جاری منو عاشق قلم تون کردین بنظرم اینم رومان قشنگی میاد

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سلام هستی عزیز... خیلی ممنونم که اومدی سراغ "بی تو به سر نمیشود" داستان بار دراماتیکش بالاست اما عاشقانه‌ش هم بالاتر از سوگند پریسانه. خودم این اثر رو بیشتر از همه‌ی کارهام دوست دارم و امیدوارم همین حس رو به شما هم انتقال بده. ممنونم از اعتمادت بانو🌷🍀🌹

    ۱ سال پیش
  • مینو

    1

    سلام عزیزم،من *** عشق سیاوش در رمان بی تو به سر نمیشود ، رو خیلی دوست داشتم،کاملا واقعی و ملموس بود،احسنت مریم جان هنرمندم😍😍👌سه تا آثارت محشرن مریم جان،پیشنهاد میکنم همه بخونن،سوگند پریسان محشره،بی تو به سر نمیشود شدیدا زیبا و نفس گیر و عاشقانه و آن سبو بشکست هم یک کلاس درس و عشق ملموس

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سلام از بنده‌ست جانم. شما عزیزی. ممنونم از لطفتون و از پیشنهادتون🩵💚🌸

    ۱۱ ماه پیش
  • ماری

    0

    سلام خانم جاری قلمتون توانا من از اثرهای دیگه ی شما هم مطالعه کردم دوست داشتم این اثر هم حتما خوب خواهد بود

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سلام از بنده‌ست ماری جان. خوش آمدی. شما تو تمام آثارم به بنده اعتماد کردی و امیدوارم این داستان رو هم بپسندی💞🍀💜

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    0

    زیبا ،عالی،روان مثل همیشه گل کاشتی مریم بانوی خوش قلم ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹🌹🌹🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بانو فخری عزیزم... ممنونم از اعتمادتون، و از وقت و نگاهی که برای خوندنش میذارید🪴💜🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️