قوانین سرد به قلم مریم السادات نیکنام
پارت نود :
خسته، زخمی، عصبی!
صبرا که ترس هم با تمام حسهایش همراه بود سری چرخاند و با نفرت زیاد غرید:
_ رهی دستورش داد آره؟
سرفه کرد. گلویش خشک شده بود و سینهاش دردناک. دوباره پرسید:
_ گفت تو خواب بکشش یا غافلگیرش کنی؟
جوابش شد سرفههای خشک مارتا.
غلتید، به پهلو افتاد و در تاریک و روشن اتاق دوباره به حرف آمد.
_ احمقی دختر، یعنی هنوز نفهمیدی توام براش مثل بقیهای، طعمهای
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
