پارت نود :

خسته، زخمی، عصبی!
صبرا که ترس هم با تمام حس‌هایش همراه بود سری چرخاند و با نفرت زیاد غرید:
_ رهی دستورش داد آره؟
سرفه کرد. گلویش خشک شده بود و سینه‌اش دردناک. دوباره پرسید:
_ گفت تو خواب بکشش یا غافلگیرش کنی؟
جوابش شد سرفه‌های خشک مارتا.
غلتید، به پهلو افتاد و در تاریک و روشن اتاق دوباره به حرف آمد.
_ احمقی دختر، یعنی هنوز نفهمیدی توام براش مثل بقیه‌ای، طعمه‌ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!