قوانین سرد به قلم مریم السادات نیکنام
پارت هشتاد و هشتم :
**
از ماشین که پیاده شد دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و نگاهی به آسمان خوشرنگ و مخملی روستا انداخت.
این هوای نسبتا دلچسب جان میداد برای عاشقی کردن. اما حیف که آشنایی آنها با هم در زمان و مکان درستی اتفاق نیافتاده بود. حیف که در حال حاضر آن یک جفت چشم شرقی در محبس بودند و یاسین پشت دیوارهای زندان حسرت دیدنشان را میکشید.
راه افتاد. قدمزنان خودش را به ماشین عماد رساند و س
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
