پارت هشتاد و هشتم :

**
از ماشین که پیاده شد دست‌هایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و نگاهی به آسمان خوشرنگ و مخملی روستا انداخت.
این هوای نسبتا دلچسب جان می‌داد برای عاشقی کردن. اما حیف که آشنایی آنها با هم در زمان و مکان درستی اتفاق نیافتاده بود. حیف که در حال حاضر آن یک جفت چشم شرقی در محبس بودند و یاسین پشت دیوارهای زندان حسرت دیدنشان را می‌کشید.
راه افتاد. قدم‌زنان خودش را به ماشین عماد رساند و س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!