پارت هفتاد و ششم :

*
مُشت اول را به درب کوبید.نفسش را در سینه حبس کرد وبعد رها کرد.
پیشانی‌اش را به درب تکیه داد و دستگیره‌ای فلزی را میان انگشتانش نگه داشت.
_میشه درو باز کنی فرهان؟اون جایی؟
پاسخی از فرهان دریافت نکرد.نقشه‌ایی که توی ذهنش برنامه‌ریزی کرده بود را دوباره مرور کرد.
قدم اول این بود که ؛نباید خشم وترسش را به فرهان نشان میداد.
_فرهان باید باهم حرف بزنیم.لطفا درو باز کن...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    1

    وااای نویسنده جان کاش واقعا ماهیر تنها نیاد سکته کردیم دیگه😭 😭 این دختر تحمل یه رابطه دیگه و حاملگی نداره این کار و نکن

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    وای لیلاحالابگو نوبت منه برم ***

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    چقدر باهوش لیلا اگر من بودم همون لحظه اول استرسی میشد خراب میکردم😁

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی فرگل جونم دستت درد نکنه 😍😍خیلی رمان قشنگی نوشتی ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    واییییی بالاخره به ماهیر زنگ زد جاشو گفت ایولللل 💃💃💃

    ۱ سال پیش
  • Hadis

    1

    خداروشکر یه راه نجاتی پیدا شد...مرسی فرگل جان ❤️

    ۱ سال پیش
  • A-a

    0

    فرهان هم گناه داره در واقع کمبود محبت داره .ممنون زیبا بود👏🌸

    ۱ سال پیش
  • هستی

    2

    واقعا عالی وبی نظیر بود داره هیجانش بیشتر میشه

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩵🩶🧡💛🤍💙🤎💜💚❤️

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    چه منجلابی توش افتاده 😭😭😭ممنون از فرگل عزیز سیزده به در پارت گذاشتی😚😚

    ۱ سال پیش
کپی شد!