پارت هفتاد و پنجم :

* * * * *
_متاسفم اما هیچ خبر خوبی ندارم بهت بدم.
زنه فقط از خونه‌اش گاهی می‌ره به هتل ،بیشتر وقتا تو مرکز خریده و گاهی هم استخر...
هیچ نشونه‌ایی از اینکه پسرش‌و ببینه نیست.
ماهیر آهی از سر ناامیدی کشید ودست هایش را در هم قفل کرد وگفت:
_آخ مهدی آخ...چیکار کنم من؟
چیکار کنم بدون لیلام..کاش میشد برم سرم‌و یه جا بزارم بمیرم فقط.
از جا بلند شد.با نگاهی خانه‌اش را از سر گذر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    1

    به به... یه جا فرهان و مادرش حرف میزدن من میخواستم بگم درمورد پدرش هم یه مسئله ای هست حس میکردم فرهان هم حاصل رابطه نامشروع مادرش باشه یا همچین چیزی ولی قتل دیگه.... بعد اون همه ماجرا پدربزرگه هنوز اینارو تو خونه اش نگه داشته؟ باید منتظر اعدام باشیم

    ۴ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    حدس می زنم خودش باباشو کشته باشه همون موقع که به عکس باباش نگاه میکرد مهشید میگفت نگاش نکن یا یه موقع هایی که با نفرت درمورد پدرش حرف میزد

    ۷ ماه پیش
  • Hadis

    0

    یا خدا باباشم کشته ککشم نمیگزه چه راحتم بیانش میکنه... لیلا بتونه جون سالم به در ببره خیلیه

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی فرگل جونم ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    وایییییی فرهان ابایی خودشو کشته😲😲😱😱چقدر روانیییی😭😭لیلا فرار کن لطفا 🙏حتی اگه شد بکشش

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩶❤️💚💜🤎💙🤍💛🩵🧡

    ۱ سال پیش
  • ام البنین

    1

    خیلی خوب بود ،واقعا لیلا از دست فرهان نجات پیدا می کنه امیدوارم این اتفاق بیفته

    ۱ سال پیش
  • راز

    2

    ای وای این دختر بدبخت دست چه هیولایی افتاده آخ بمیری ملک نسا این دوتا بچه رو بدبخت کردی

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    فرهان اینا چه جانوری هستند😭😭😭

    ۱ سال پیش
کپی شد!