هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت سی و هشتم :
من و عصمت تمام روز را نان پخته بودیم.
انگار فقط میخواستیم خودمان را سرگرم کنیم. او و من هرکدام جنگ درونی خودمان را رهبری میکردیم.
و قطعاً هر دو این جنگ را باخته بودیم.
دستانم را با آبی که درون سطل ریخته بود، شستم و با دستمال خشک کردم.
- خانزاده میتونن بهت دست بزنن؟
حس کردم قلبم تکانی خورد. توقع این سؤال را نداشتم. دستمال را روی اجاق خاموش گذاشتم و به سم
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hamraz
1وای امیدم(دیوا) توی داستان لالایی پاندورا هم یادمه یه کشور دیگه رفته بود درس میخوند😭
۵ ماه پیشدنیز؛
0بنظرم خاتون مهربونه واقعا پسرشم که دیگه نگمممم
۷ ماه پیشAsinat
3مگه دیوا(امید) نرفته بود ی کشور دیگه ایی که الان یادم نیست کدوم کشور بود وقتی برگشت کشته شد به دست شهربانو، پس روحان هم رفته بود فرانسه این چی میتونه باشهههه مرجاااان گیج شدممممم فقط دنبال ی نقطه اشتراک بین دو رمان هستم:))
۱۰ ماه پیش...
1امید و روحان یک روح بودن ولی یک زندگی نداشتن که و نقطە اشتراکشون این بود که تو هردو زندگی شون پزشک بودن و قدرت فشابخشی بهشون داده شده بود .
۱۰ ماه پیشطرفدار دیوا جن گیره
1مطمئنم یه اتفاقی قراره بیوفته
۱ سال پیشFifi
2عهههه چرا دخترومو میترسونی روحان کم عقل روحان کم عقل😂😂
۱ سال پیشمرجان فن
5نمیدونیییی خاتون پسر کصافطت نتونسته طاقت بیاره لبایییی دخترموووووووو
۱ سال پیشسحر
6نمیدونم چرا اما با خوندن این پارت یاد کارتون دیو و دلبر افتادم :)
۱ سال پیشمهدیس
0حالا ببین هیققق
۱ سال پیشsasha
2روحان سکته دادنه ویولتو دوس دارهه😂😂
۱ سال پیشمه
4به به مادر شوهر باشددددد
۱ سال پیشنمیدونم
1از این دید به خاتون نگاه نکرده بودم😂
۱ سال پیشفاطی
3روحان توی روپوش سفید واقعا دیدن داره
۱ سال پیشالهه
0اوه شت شت شت این عالیه 🤦 ♀️
۱ سال پیشMw.
0داره چه اتفاقی میوفتههه؟؟ وای خدااا یعنی امشب چی میشهه!!
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0رمانمون راز زیاد داره فعلا مونده تا بفهمیم🫠✨
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

....
0وای من تصورم از روحان یه بد بوی بود الان اصلا نمی تونم یه پزشک مهربون تصورش کنممم😂 ولی هرجور که باشه بازم گوگولیه:))