پارت پنجاه :

لبخندش عمیق و نگاهش هیجان زده بود:
- بله.
خانم نجفی در آستانه ی در ایستاد و با اشاره به بیرون گفت:
- بریم تو حیاط. بچه ها اونجا دارن بازی میکنن.
دلش برای سینا تنگ شده بود و برای در آغوش کشیدنش ثانیه‌شماری میکرد. اما اگر او کنار بچه هایی که شبیه خودش بودند احساس بهتری داشته باشد قطعا به تمام دلتنگیهای او و بیقراری های عزیزه می‌ارزید. اخرین پله‌ی ساختمان را هم پشت سر نجفی Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    بعداز سه روز اومدن بردنش؟چقدنگهش میدارن؟

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🥰❤️

    ۱ سال پیش
  • تارا

    0

    سلام .رمان وقلمتون قشنگه ولی یا من بی نهایت احساسی ام یا رمان بی نهایت غمگین . دلم آدم کباب میشه برای سینا و همچین بچه هایی

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون از حُسن نظرتون و حس عمیقی که به رمان دارید. و من خوشحالم که در این حس قشنگ سهیم بودم . یه رمان خوب باید بتونه مخاطب رو در پایان یک پله از جایی که قبلا ایستاده بود بالاتر ببره. و معمولا برای این درک و دریافت آدمها رنج های زیادی رو در زندگی متحمل میشن اما وقتی در قالب قصه میاد میزان

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️