پارت چهل و نهم :

میان گفتگوی او با هومن، عزیزه آرام پچ زد:
- من خوبم نگار بلند شو برو به کارت برس.
هنوز حواسش به حرفهای هومن بود وقتی در جواب توی گوشی گفت:
- آره یادمه... اگه بیاد که عالیه... آره حتما... ممنونم ازت...
لبش به لبخندی ملایم کش آمد و سرش پایین افتاد:
- محبت میکنی... امیدوارم همین طور باشه که میگی...
- نگار من خوبم مادر بلند شو برو
این را باز عزیزه تکرار کرد و نگار باز هم دØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    اینا که میخواستن به هر حال برای عزیزه پرستار بگیرن...خب سینا رو هم میذاشتن خونه بمونه. حال عزیزه که خوب باشه خودش میتونه از سینا نگهداری کنه.

    ۷ ماه پیش
  • بهاره

    0

    چه سوال بانمکی! سوالهام رو تلفنی ازش می پرسم!😁😁😁 کارت حرف نداره ویدا. کلی کار دارما ولی نمی تونم پاشم برم.

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    چقدر خوشحالم برات جذاب بوده عزیزم❤️❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️