پارت بیست و پنجم :

- من بچه ام؟! من دلم خواست؟!
هیمن که هوا را پس دید، سریع در را بست و وارد آسانسور شد. آشتی در را باز کرد و با چشم و
ابرو برای هیمن خط و نشان کشید و بعد گفت:
- شب که برمی گردی؟!
هیمن در حالی که در آسانسور بسته می‌شد با خیال آسوده گفت :
- شب مهمون داریم اما بعد رفتنشون هم اگه دلت خواست میتونی انتقام بگیری، گردن من از مو
نازک تره.
آگرین خیلی زود به خانه ی آشتی آمد و حسابی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️