پارت بیست و سوم :

- من که میدونم این آشتی خانوم ،حالا حالاها به من محل نمیده. چرا بزارم پسرم ازم دور شه؟ حداقل بمونه یکم طرفداریمو بکنه.
و جواب آشتی ،فقط سکوت وخیره شدن به یک نقطه بود.
گاهی می شد همان آشتی قبل و گاهی کاملاً در فکر و خیال خودش غرق بود. گاهی کمی سرحال به
نظر می‌رسید و گاهی کاملا افسرده و منزوی.
به خانه جدیدشان که رسیدند هیمن آرمین را در آغوش گرفت و در را برای آشتی باز کرد.
-

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️