آشتی جلد دوم به قلم سعیده براز
پارت بیست و سوم :
- من که میدونم این آشتی خانوم ،حالا حالاها به من محل نمیده. چرا بزارم پسرم ازم دور شه؟ حداقل بمونه یکم طرفداریمو بکنه.
و جواب آشتی ،فقط سکوت وخیره شدن به یک نقطه بود.
گاهی می شد همان آشتی قبل و گاهی کاملاً در فکر و خیال خودش غرق بود. گاهی کمی سرحال به
نظر میرسید و گاهی کاملا افسرده و منزوی.
به خانه جدیدشان که رسیدند هیمن آرمین را در آغوش گرفت و در را برای آشتی باز کرد.
-
لطفا صبر کنید...
