آشتی جلد دوم به قلم سعیده براز
پارت نوزده :
لحظه ای که با آن همه غم و اندوه، برادر و همسرش انگشت اتهام شان را به سوی او گرفته بودند و
هرچه نفرین بود در حقش کردند.
کم نبود لحظه هایی که هیمن را از پا درآورد اما باز هم بلند شد و ادامه داد .خسته بود از این همه
اتفاقات زیاد و عجیب اما دلش با خودش و خدای خودش صاف بود و وجدانش راحت. همین به او
انرژی می داد تا دوباره برای به دست آوردن آشتی تلاش کند چون هیمن قدر آشتی را می
لطفا صبر کنید...
