اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و ششم :
مقابل خانه توقف کردو نفس بلندی کشید.
کمی آرامتر به نظر میرسید تمام خشمش را با ویراژ دادن در خیابان خلوت خالی کرده بود.
یزدان در را باز کرد که هاویار گفت:
- شما تشریف بیارین جلو بشینین، یزدان خان!
با لحن خاصی آخر جملهاش را ادا کرد. دلنیا انگشتان یخزدهاش را روی دست او گذاشت.
یزدان سر به زیر و لنگان پیاده شد. دلش برای برادر آتش گرفت با آن سرو وضع و پایِ آ
لطفا صبر کنید...
