اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و پنجم :
عصبی جلوتر از بقیه راه میرفت. بعد از امضا وتعهد و نصیحت افسرنگهبان. از ساختمان خارج شده بودند ورودی کلانتری موبایلشان تحویل گرفتند و چهارنفری راه افتادند.
صدای گامهایی که از پشت سرش میشنید روی اعصابش خش انداخته بود.
نزدیک ماشین ایستاد چرخی زد سه جفت چشم نگاهش میکردند.
از بغل چشم اطرافش را دید زد و با قدمهای بلند سمت یزدان رفت.
یزدان گردنش را پایین برد و با دست راس
لطفا صبر کنید...

مهین
0ایشالله به خیر بگذره این قصه