اینکا به قلم شهره احیایی
پارت نود و هفتم :
رو به پنجره قدی ایستاد، ماه وسط آسمان سیاه میدرخشید. پیشانیاش را به شیشه چسباند.
از وقتی پا به درون سوئیت گذاشته بود لحظهای فکر و خیال رهایش نکرده بود.
تمام طول پرواز ترس نامحسوس نهال را دیده بود وقتی چنگ به دستهی صندلیاش میزد.
با آنکه سعی کرد با حرف زدن حواسش را پرت کند، اما خیلی موفق نبود.
عقب گرد کرد با قدمهایی شمرده سمت کاناپه دودی رنگ رفت کوسن لیمویی
لطفا صبر کنید...
