پارت نود و ششم :


به محض رد شدن از گیت دلشوره‌ی عجیبی به جانش افتاد. هنوز سوار هواپیما نشده حالش بد شده بود. انتهای شالش را روی شانه‌اش مرتب کرد. زیر چشمی جلو را پایید هاویار با فاصله‌ی کم پشت سرش راه می‌آمد. سرش را پایین انداخت و زیر را نگاه کرد نوک کفش‌های واکس خورده‌ی هاویار را دید. لبخند نرمی زد یکی‌یکی نشانه‌های خاص بودنش را رو می‌کرد اینکه با فاصله کم پشت سرش راه می‌آمد و قبل از وارد شدن مکا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️