اینکا به قلم شهره احیایی
پارت نود و ششم :
به محض رد شدن از گیت دلشورهی عجیبی به جانش افتاد. هنوز سوار هواپیما نشده حالش بد شده بود. انتهای شالش را روی شانهاش مرتب کرد. زیر چشمی جلو را پایید هاویار با فاصلهی کم پشت سرش راه میآمد. سرش را پایین انداخت و زیر را نگاه کرد نوک کفشهای واکس خوردهی هاویار را دید. لبخند نرمی زد یکییکی نشانههای خاص بودنش را رو میکرد اینکه با فاصله کم پشت سرش راه میآمد و قبل از وارد شدن مکا
لطفا صبر کنید...
