آشتی جلد دوم به قلم سعیده براز
پارت سیزده :
گوشهایش سوت کشید.ماتش برده بود. آروین جلوی چشمهایش خودش را منفجر کرد.
بوی خون می آمد ....بوی گوشت وخون برادر زاده اش .هیمن بر روی زانو افتاد و عق زد.....دلش
می خواست همراه محتویات معده اش تمام آنچه را دیده بود را نیز بالا بیاورد و دیگر هیچ چیزی
یادش نباشد.
مغزش فراموشی محض می خواست .
اما تمام آنچه را دیده بود در ذهنش ماندگار ماند و پاک شدنی نبود.
*****
لطفا صبر کنید...

م
1واقعا حق داره،خیلی مشکلات بدی بود براش پیش اومد،البته خودشم بخاطر همیشه تسلیم بودنش مقصر بود،منتظر بود دیگران براش کاری کنن