پارت سیزده :

گوشهایش سوت کشید.ماتش برده بود. آروین جلوی چشمهایش خودش را منفجر کرد.
بوی خون می آمد ....بوی گوشت وخون برادر زاده اش .هیمن بر روی زانو افتاد و عق زد.....دلش
می خواست همراه محتویات معده اش تمام آنچه را دیده بود را نیز بالا بیاورد و دیگر هیچ چیزی
یادش نباشد.
مغزش فراموشی محض می خواست .
اما تمام آنچه را دیده بود در ذهنش ماندگار ماند و پاک شدنی نبود.
*****

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    واقعا حق داره،خیلی مشکلات بدی بود براش پیش اومد،البته خودشم بخاطر همیشه تسلیم بودنش مقصر بود،منتظر بود دیگران براش کاری کنن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️