راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل و پنجم :
. صدای خوش و بش شهاب با سینا و عزیزه توی سرش بیش از حد بلند بود. عادت به اینهمه بی توجهی و نادیده گرفته شدن نداشت. هنوز با افکار تند و تیزش در ستیز بود که صدای شهاب به جدال درونیاش پایان داد:
- خب کجا باید ببرمتون؟
- از کار و زندگیت نیفتی مادر؟... زحمت شد برات.
- نه عزیزه . امروز با استاد راهنمام قرار داشتم برای پایان نامهم اما هنوز یکی دوساعت وقت دارم. بفرمایید کجا برم؟
دست

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0هروقت اسم سینا میشه بغض گلومو میگیره🥺🥺🥺