راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل و چهارم :
نگار همینطور که ترانه میخواند سری به نشانه ی تایید جنباند و نگاه نمناکش را به خیابان دوخت. لبانش میخندید و دلش لبریز حسی عجیب بود اما چشمانش حال دلش را فریاد میزد و این حال تا بعدازظهر هم گریبانگیرش بود.
ساک کوچک سینا کنار اتاق آماده بود. چند دست لباس و دفترچه نقاشی و مدادشمعی کل فضای مختصر ساک را پر کرده بود. نگار موهایش را زیر گیره ی طلایی جمع کرد و از گوشهی چشم نگاهی به عزیزه انØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مهتاب جهانفر
0ویدا جان رخصت بده من دو دقیقه با نگار تنها باشم😎