پارت هجده :
قبل از آنکه وارد اتاق شوند صدای آقای کوئین را شنیدند که پشت سرشان ایستاده بود. چشمان درشتش برق می زدند و لبان باریکش لبخند.
چارلی: بله من دیوانهام و این خیلی بهتر از احمق بودنه!
ملکه و ایزابلا با چشمانی گرد شده از تعجب به او نگاه میکردند. ولادیمیر نیز کنار او ایستاده بود ملکه با دیدن ولادیمیر متعجب گفت:
- پس تو...
و ادامهی حرفش را خورد. چارلی گفت:
- بله. ولادیمیر. دوست
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ایلما
0وای خیلی خوب بودن مورچه هافکرن تمام تن بدنشون خارش بگیره😁 خانم گرین م خیلی حواس پرتی داره یا ازقصدش بال مگس و نکنده