پارت هفده :

ولادیمیر به خوبی می‌دانست که الان چه بلایی بر سر دوستش خواهد آمد به همین دلیل بی آنکه کسی متوجه شود خودش را به اتاق شماره‌ی دو رساند. چقدر خوشحال بود از اینکه رمزها را می‌داند. دستش را بر روی در گذاشت و... چقدر در این مدت آقای کوئین را دوست داشت که دلش نمی‌آمد آن رمز را بگوید. چشمانش را بست و به خاطر اورد که...
« اگه من این جمله رو بگم شما ناراحت نمی‌شین؟
- نه دوست من. بهت اطمینان مید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    یعنی هیچ کدوم از دوستای چارلی نمیتونن جلوی ملکه روبگیرن نخودهر آش وقتی بایدباشه غیبش میزنه برعکسع

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ملکه ترسناکه و چارلی محبوب.. ترس قدرتش قوی تره💔

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    0

    وای فکرکنم اسم چارلی اشتباه گفتم مک کوئین🤣😂

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مثل اینکه همین‌طوره🤓

    ۳ سال پیش
کپی شد!