پارت دوم :
بعد از تلاش های بسیار که مادربزرگ و عمه ی من برای ازدواج مجدد پدرم داشتند، پدرم با اون سر به زیری و آروم بودنش تاکید میکنه که تا پایان تحصیلاتش قصد ازدواج دوباره رو نداره... اگه نظرش عوض بشه اونا رو در جریان می زاره.
بعد از پایان تحصیلات که تو یه بیمارستان مشغول کار شده بود... بلاخره در جدال با عقل و دلش، دلش برنده میشه و سر صحبت رو با مادرِ من باز میکنه و به خانواده خودش هم قضیه رو میگه و پافشاری میکنه که از ازدواج اولش و اینکه بچه داره حرفی نزنن.
نمی دونم شاید، شاید که نه حتماً پیش خودش فکر کرده اگه مادرم بفهمه که اون قبلاً ازدواج کرده و یه بچه داره جوابش منفی باشه.
مادرِ پدرم خیلی نصیحتش کرده که کارش درست نیست واگر دیر یا زود متوجه بشه اون وقت بذاره بره چی؟؟!!.... پدرم که اون موقع فقط در این فکر بوده که هر طور شده با مادرم ازدواج کنه گوشش به این حرفها بدهکار نبود... خلاصه که این خواستگاری انجام میشه و خانواده عروس هم که گویا مادر عروس به این وصلت راضی نبوده رضایت میدن.
یک سالی از ازدواجشون میگذره هر دو توی بیمارستان مشغول به کار بودند و با هم قرار گذاشته بودند که وقتی بچه دار شدند مادر دیگه کار نکنه.
مامان تو بخش اورژانس بیمارستان کار می کرد که یک روز یه خانم میانسالی یه دختر بچه رو میاره اونجا که شیشه دستش رو بدجوری بریده بود و احتیاج به بخیه داشت.
مامان بعد از نوشتن اسمش به خاطر میاره که این همون بچه است که یک بار خونه ی عمه بدری دیده بود... از خانمِ می پرسه که:
ـ نوه اتونِ؟
ـ بله
ـ خدا حفظش کنه دختر نازیِ ... شما باید همسایه بدری خانم باشید که تو کوچه ی بهارِ؟
ـ نه همسایمون نیست، اصلاً ما اونجا زندگی نمیکنیم!!... اما اسم عمه ی مهتا بدریِ... شما می شناسیدش؟!
مامان در حین بخیه زدن و میون جیغ های مهتا به فکر فرو میره و مشکوک میشه اما سریع خودش رو جمع و جور میکنه.
ـ نه هیچی همین طوری پرسیدم فقط یه شباهت بود.
بعد از اتمام کارش قرار بر این میشه که چند روز بعد برای کشیدن بخیه دوباره بیان.
مامان می گفت اون روز خیلی فکر کردم اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم، اصلاً دلم نمی خواست فکرهای بدی کنم... پیش خودم گفتم شاید توی همون کوچه یه بدری باشه که عمه این بچه است... اون شب گذشت و من قضیه رو فراموش کردم تا اینکه چند روز بعد اونا اومدن برای کشیدن بخیه.
اون روز با مهران شیفت بودیم که دیدم مهتا با ذوق فراوان فریاد میکشه بابا... بابا...و دست در دست مادر بزرگش اومدن به سمت ما.
ـ سلام آقا مهران... خوبی؟... مادر نمی دونستم اینجا کار میکنی؟... چه تصادفی... دیگه ماه به ماه هم سری به این بچه نمی زنی؟... این طفل معصوم با عکست حرف میزنه و دل خوشِ... بمیرم واسه بچم مادرکه نداره دلش به تو خوشِ تو هم که...
مامان تعریف می کرد که انگار تمام کائنات دست به دست هم داده بودند تا پرده از این رازبردارند.
مادربزرگِ یه ریز حرف میزد و اصلا حواسش به تغییر حالت چهره پدرت نبود، بعد رو کرد به من و گفت:
ـ این خانم زحمت بخیه رو کشیدن دستتون درد نکنه.
من توی اون لحظه نمی دونستم باید چی بگم یا چیکار کنم... مغزم کار نمی کرد فقط بدون اینکه حرفی بزنم کیفم رو برداشتم و راه بیرون رو پیش گرفتم... فقط صدای مهران رو می شنیدم که به اون خانم می گفت:
ـ خراب کردی شهین خانم... خراب کردی.
سرگردون شده بودم تو خیابون ها... نمی خواستم برگردم خونه ی پدرم، حال و حوصله و تحمل شنیدن سرکوفت رو نداشتم که بگن خودت خواستی اینم نتیجه اش... از طرفی نمی خواستم به خونه ی خودم هم برم از دست مهران خیلی عصبی بودم.
پیش خودم گفتم: آخه چرا دروغ؟؟!!...چرا خانواده اش چیزی نگفتن؟!... وهزار و یک چرای دیگر... از حال بدم و حرص هایی که میخوردم چند باری بالا آوردم، تو چند روز گذشته هم یکی دو بار این جوری شده بودم ولی اون روز دیگه حالم خیلی بد بود. یه لحظه تصمیم گرفتم برم خونه ی دوستم زهرا اما تا کی می تونستم اونجا بمونم؟... تو چه برزخی گیر کرده بودم، با خودم گفتم یک راست میرم دادگاه در خواست طلاق میدم، کار که از کار گذشت خانواده ام مطلع میشن اون وقت دیگه همه چی تموم شده اما نمیشه.
لطفا صبر کنید...

سحر
0عالی خوشم امد