پارت شصت و سوم :

لب‌هاش را روی هم فشار مى‌دهد: یکى از همکلاسیام از دوست‌پسرش جدا شده بود. دوستام دوره‌ش کرده بودن؛ باهاش هم‌دردى می‌کردن. حتى یکی‌شون پابه‌پاش گریه کرد اما فکر می‌کنى من داشتم اون وسط چیکار می‌کردم؟ بهش گفتم باید زودتر محل کارش رو عوض کنه، چون با دوست‌پسرش همکار بود. بهش گفتم یادگاریاش رو بریزه دور. یه مدتم سینگل بمونه تا هول‌هولکى یه رابطه‌ى جدید اشتباه رو شروع نکنه. یکى از بچه‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    1

    خیلی رمان قشنگیه یعنی عالیه

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    مرسی از نگاه پرمهرتون🥰🌸

    ۱ سال پیش
  • شهد

    1

    رمان جالبی هست و من مشتاقم ببینم به کجا می رسه

    ۱ سال پیش
  • لیلا مردانی | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی‌تون🌱🌸🩷

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    این دوستی بینشون رو دوست دارم

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    مینومینوببین بانگارچکارکردی داغ گذاشتی🙏

    ۱ سال پیش
  • لیلی

    2

    این آخرشو حالمونو گرفتی ازرمانتیک تالاپی افتادیم تو دهن نگار🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
کپی شد!