پارت شصت و دوم :
فصل بیست و هفتم
خسرو
روزى که گفته بودم گهوارهى نیکان را به اتاق خودمان ببریم، نگار قبول نکرده بود: بذار تو اتاق خودش باشه. یهجور تمرین مستقل بودنه!
حالا هر روز صبح یکجا پیدایشان مىکنم!
یک روز هر دوشان را روى تخت خودم. یک روز هر دوشان را توى اتاق نیکان و روى تخت نوجوان او و بیشتر توى پذیرایى؛ مثل امروز صبح! اما نگار همچنان کوتاه نمىآید؛ حتى اگر نیکان بیست دقیقه بیشتر
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
1منم مث نگار نمیتونم توجمع حرف بزنم😔😔😔
۱ سال پیشاسرا
1من اگه کسی گریه کنه تنهابغلش میکنم البته محرم باشه🙏
۱ سال پیشلیلی
1منم خیلی کم توجمع گریه نمیکنم ولی به نظرم آدما باهم فرق میکنن واین تنوعه که زندگی روقشنگ می کنه وچقد قشنگه که درمورد چیزایی که دوس دارن وندارن باهم حرف میزنن ..ممنون نویسنده جان
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

راز
2عالی بود ولی آدما کاشکی یکی رو داشتن ک براش از دردشون راحت حرف بزنن