راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل و دوم :
فــــــصل پنــــــــجم ***
حیاط ساختمان بهشت از هیاهوی بچه ها پر بود. بچه ها این بار عموزنجیر باف را صدا میزدند و با صدای سگ و گربه و پلنگ قهقهه میزدند. خانم نجفی با چهره ای خندان دستی برای بچه ها تکان داد و از بینشان رد شد. پله های سنگی حیاط را سمت آشپزخانه بالا رفت و یک راست سراغ عزت را گرفت:
- فدایی جان... عمو عزت اینجا نیست؟
فدایی سرش را از داخل یخچال بیرون کشید:
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0بذار هرغلطی میخواد بکنه ببینم میخواد چکارکنه