پارت سی و سوم :


به محض رسیدنشان آشتی چای مخصوص خودش که هیمن خیلی دوست داشت را دم کرد.
آرمین نیز که حسابی خوش گذرانده بود خیلی زود خوابید و هیمن و آشتی را به حال خود گذاشت.
هیمن در حالی که لیوان چایی را میان دستانش گرفته بود و به لبش نزدیک می کرد ،آشتی را صدا کرد.
ـ آشتی
ـ بله
هیمن در حال جدال با حس موذی بود که مدام به سراغش می آمد چشمانش را بست و گفت:
ـ می خوام یه سئوالی ازت بپرسم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    ممنون علی خیلی خوشم آمد من رومان خیلی دوست داشتم

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    تا اینجا عالی بود

    ۱ سال پیش
  • Nasrin

    0

    رمان خیلی خوبیه آدمو مشتاق میکنه که ببینه آخرش چی میشه

    ۱ سال پیش
  • مهرسا

    0

    عالیه دوستش دارم

    ۱ سال پیش
  • اشرف

    0

    زیباست درصورتی که پشت سرهم فرستاده شود

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عاااااالی بود

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    عالی بود مرسی کاش عقد کنن دیگه

    ۱ سال پیش
  • کوثر

    0

    خیلی قشنگه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️