پارت شصت و یک :
یک روز سیاوش مىنشیند کنارم. مىگوید: شنیدم بابات مکانیکى داشته.
هشتپا توى شکمم بیدار مىشود و پاهایش را کشوقوس مىدهد. هیچى نمىگویم.
ــ راست میگن که وقتى تو چال...
چشمهام درشت مىشود. طورى از جام مىپرم که حرف توى دهنش مىماند. شکلات را مىاندازم طرفش. مىدوم توى خانه و در را به هم مىکوبم. دیگر ظهرها به کوچه نمىروم.
دو روز توى خانه مىمانم. روز سوم سمر با یک
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2واقعاگاهی وقتا یه حرف چقد میتونه حال ادمو خوب کنه یا بلعکس🙂 ↕️