حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت صد و چهل و یک :
نفس در سینه اش بند آمد. چشمانش همچون چشمان درندگان در سیاهی شب می درخشید. دستاش در طرفین او روی دیوار بود و زیر گوشش با لحنی شل و طمع کار پچ زد: بالاخره گیـــــرت آوردم خوشـــــگله. خنده تو قربون.
وصال لرزید. تنها شدن با دامیار ترسناک بود. از هرم نفس و بوی الکل دهانش سر به جهت مخالف گرداند. ناچار دست روی سینه اش گذاشت و همتش را به دور کردنش به کار بست. حرارت تنش به ترس و نگرانی وصال دامن زØ

لطفا صبر کنید...

م.ر
0چقدر بی وجود دامیار🤧🤧