پارت صد و چهل و یک :

نفس در سینه اش بند آمد. چشمانش همچون چشمان درندگان در سیاهی شب می درخشید. دستاش در طرفین او روی دیوار بود و زیر گوشش با لحنی شل و طمع کار پچ زد: بالاخره گیـــــرت آوردم خوشـــــگله. خنده تو قربون.
وصال لرزید. تنها شدن با دامیار ترسناک بود. از هرم نفس و بوی الکل دهانش سر به جهت مخالف گرداند. ناچار دست روی سینه اش گذاشت و همتش را به دور کردنش به کار بست. حرارت تنش به ترس و نگرانی وصال دامن زØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    چقدر بی وجود دامیار🤧🤧

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خیلی😤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️