پارت شصت و یک :
«ساعت یازده صبح_اولین و آخرین روز در خوابگاه پسرانه»
«هزار و یک شب»
صدای زنگ گوشیم کاری کرد که بالاخره از اون خواب راحت و عمیق دست بکشم.
پردههای بالکن کشیده شده بود و نور خورشید مستقیماً به صورتم میخورد.
خب کدوم پدر بیامرزی این کارو کرد؟ باد گرمی رو حس میکردم و از شدت گرما پیراهنم به بدنم چسبیده بود.
با حس پلشت بودنی که داشتم پوفی کش
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
مادمازل
0واااای توروخدا😭 😭 😭 لعنت بهت نگار بگو خوابگاهی دیگه تو رو خدا 💔 💔 💔 💔
۷ ماه پیشافسونم
0وای خدا باورت نمیشه حمیده جان که هر وقت حوصله سر میری میان دوباره حرفای قشنگت و توی این رمان دوست داشتنی میخونم کیف می کن دمت گرم ولی اون عنوان اول و خوب نوشتی یک شب کلا تو خوابگاه پسرونه موند و همه رو به فنا داد نگار خدایی اعجوبه ای واسه خودش خندیدیم خندیدم ازش لذت میبرم شادی باشه همیشه تو زندگیت
۸ ماه پیشگیسو کمند
0وای آره خیلی هیجان دارم با این دختر میخواد چ کرمی بریزه
۱ سال پیش..
0بهترین رمان
۱ سال پیشمرضیه
1نگار هیز وارد میشود😂😂
۲ سال پیشمهتاب
1ایوار بگو میو ...... چه با نمک و دوست دشتنی
۲ سال پیشمهتاب
2نگار سورن و ایوار فدات شن به کارات ادامه بده
۲ سال پیشآنیا
5هیزخودمی زنیکه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۲ سال پیشرها
0عالیییییییییییییی مثل همیشه 💚💚💚💚💚
۲ سال پیشالهه
1او شت اوشتت اووووشتتتت🤦 ♀️🤦 ♀️🤣
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
0حالا چرا اولین و آخرین شب 😂 بابا اینا توی یک اتاق باشن کلی اتفاق های خوب میوفته میخندیم.